سه چهار ماهی می شد که دو باره حالم بد شده بود ،یعنی خیلی بد 
همون موقع ها از آوین تماس گرفتند وقت مشاوره با بابایی رو دادند.
تیر ماه بود که رفتم پیش دکتر بابایی.بهم گفت بنویس،الان بهترین چیزی که می تونه کمکت بکنه نوشتنه
گفت راجع به حسهات ،اتفاق های اطرافت،وبه خصوص کارت وشرایط بنویس.شاید بعدا به این فکر بیافتی که چاپش کنی
 گفت الان برای کسی تو شرایط تو و کاری که داری و وضعیت کشور بهترین چیز ثبت لحظه ها و اتفاق هایی هست که براش می افته
اومدم بیرون و گفتم به زودی شروع می کنم
اما نکردم
شلوغ شد
هر روز یه اتفاق جدید  افتاد
سردبیر مونو گرفتند،قوچانی و شبانه بردند
دوستامونو
ننوشتم
بیشتر میدیدم
افسرده شدم
روزنامه رو توقیف کردن
بازم نتوانستم بنویسم
هیچ وقت 27 مرداد یادم نمی ره 
اینکه با بچه ها با چه حالی بعد از شنیدن خبر توقیف رفتیم بیرون
اینکه حجت مدام از غصه هامون عکس می گرفت تا اون روز گندو چهرهای غم هممونو تو آرشیو عکسهاش ثبت کنه
بازم نشد یعنی نتونستم 
اعتراف ها دادگاه ها
بازم نتونستم بنویسم
تو این یک ماه ونیم بیکاری و هر روز امید برای باز شدن روزنامه ،امید واسه آزادی قوچانی و جمع و جور کردن بچه ها واسه یه شروع دوباره بازم نتوانستم بنویسم
هر روز یه خبر جدید
دیگه حتی راجع به حس هام ،ناراحتی هام ،زندگی شخصیم،مهمتر از همه زندگی عاطفیم هم نمی توانم بنویسم
حتی نمی توانم حرف بزنم
دارم از درون می میرم 
آره اینبارم سکوت رو ترجیح دادم
بزرگ ترین ضعف زندگیم
دستم به نوشتن نمیره 
میرم کتابخونه میخوانم که فکر نکنم ولی حتی توان فکر نکردن هم ندارم
پاییز و دوست ندارم
 
 
 

هی سعی می کنم پشت تلفن بهش بگم امروز رو می خوام خودم برم خونه اما اصلا اجازه نمی ده حرف بزنم
میگه ساعت هفت سر حافظ باش
میگم سعیده من ….
می گه نسرین صدات نمیاد،ساعت هفت سر حافظ.
صفحات وب رو زیر و رو میکنم.
مثل هر روز
مثل هر شب
اصلا نمی شناسمش،میاد سمت من و با اسم کوچیک صدام می زنه
ظاهرا از دخترای تصحیح هست
میگه نسرین جون آرایش که نمی کنی قیافت مثل مرده ها میشه
شوکه میشم.میخندم میگم چشم
جالبه برام
تو شیشه در خروجی روزنامه به قیافه مثل مرده ام نگاه می کنم و تو فکر دنیاهای خیلی متفاوت آدما میزنم بیرون
فرزانه امروز بهتر شده بود
و کریم مدام خاطره تعریف میکرد.
کاوه ازکارای جدیدش تعریف می کرد
و روشنک از شروع نشدن کلاس هاش
سرگه از خواب عجیب دیشبش
ولی من هیچی برای گفتن نداشتم
بنفشه درست زمانی که تو عمق وجودم غوغا و همهمه هست ،میاد و میگه چرا انقدر آرومی؟
بازم چیزی برای گفتن ندارم
میرسم سر حافظ سعیده حرف می زنه و من تو افکار خودم غرقم.گهگاهی هم تلفنش زنگ میزنه و تمرکزم رو خودم بیشتر میشه…
میگم سعیده من چرا خالیم؟
میگه خل وچل
دوباره قاطی کردی؟
میگم عاشق اون زن فاحشه تو میدون ولی عصر هستم چون حداقل به یه توانایی تو خودش ایمان داره.
می خنده میگه نسرین احمق،اونو که همه داریم
می گم من ندارم
من هیچی ندارم
من خالی خالیم
دلم رهایی می خواد
یاد جلسه مشاوره ام با بابایی می افتم،میگفت داری ورارد بلوغ جوانی میشی.ولی 2 سال زود تر از زمان معمولش،چون این اتفاق برای آقایون بین 30 تا 33 می افته واسه خانوم ها بین 26 تا29 سال.
بابایی می گفت بنویس.اما من چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم.
تازه به سکوتم عادت کردم
خواندن رو به نوشتن ترجیح میدم.
به صدای ضبط شده خودم گوش میدم
صدای آرومی تو هد ست می گه:من اعتراف می کنم که از مرگ وحشت دارم
یه فایل جدید باز می کنم و بلند و رسا توی اسپیکر میگم:امروز سیزدهم مرداد 1388:از مردنم با کمال میل استقبال می کنم،کاش تنها  تعلقی نبود تا مرگم دیگران را تحت تاثیر قرار نمی داد.
صدام رو بلند تر ورساتر می کنم و می گم:به امید آن روزی که تعلق به اطرافیان مانع از چشیدن لذت مرگ برام نشه.
فایل رو که می بندم و ذخیره می کنم تو آرشیو شخصیم،
به این فکر میکنم که خیلی فداکارم حتی تو این لحظه هم به خاطر اطرافیانم کاری رو شاید بهترین …برام باشه انجام نمی دم.
دارم خفه می شم.
سحر میاد تو اتاقم و میگه می خواد باهام حرف بزنه
گوش میدم
"نه سحر تو کارت اشتباه نبود،گاهی اوقات پیش میاد"
آروم میشه
سحر ظریف و حساسه و همیشه با اینکه دو سال ازم بزرگ تره حس والدی خیلی قوی نسبت بهش دارم.
میلاد نیست
میلاد نیست
میلاد نیست
میلاد منطقی ترین آدم دنیاست
می دونه بی منطق شدم
بابا مهربون ترین آدم زندگیمه
و مامان حساس ترین زن روی زمین
ومن گنگ ترین آدم آهنی این دنیا
لاک های قرمز روی ناخن هام تنها چیز جالب برجای مونده از منه

میلاد کاش تو بغلت بودم تا شاید یه کم حس و انرژی میگرفتم

نسرین

 

 

 

 

این چیه که داره خفه ام می کنه؟
آروم نمی شم
 
 

من 24 ساله شدم

امروز هم گذشت و رفت و من هنوز دارم توی باد غلط میخورم و میرم این ور و اون ور…
انگار که اصلا سرنوشتی در انتظار نسیم  خسته شده از وزیدن نیست
انگار که ده سال پیرتر شدم
دلتنگی و ناراحتی ها را وصل می کنم به حس و حال ناشی از شروع بدترین درد زنانگیم و سعی می کنم به وزیدنم ادامه بدم
 اما نمی تونم
از پله های بلند روزنامه پایین میام و از بین شیشه های شکسته اعتماد ملی به بیرون نگاه می کنم و به این فکر می کنم که احتمالا تا چند هفته دیگه  اعتماد ملی هم وجود نخواهد داشت که روزای جمعه با زور و بی میلی بیام سرکار.
به کتاب "به برهوت حقیقت خوش آمدید" ژیژک که الان یک هفته هست که توی کیفمه و هنوز 70 صفحه ازش رو بیشتر نخوندم خیره می شم.
امیلی به کتاب نگاه می کنه و می گه امروز اینم بیانیه داده در مورد اوضاع اینجا
سرگه یک لبخند تلخ میزنه و مهدی بلند تو شلوغی تحریریه میگه بچه ها فلانی از بچه های روزنامه فرهیختگان هم که تو درگیری ها تیر خورده بود امروز…..
همه ساکت می شیم
کروبی میاد تو تحریریه و شروع می کنه به دادن امیدواری
هنوز از قوچانی خبری نیست و صفحه های سیاسی کم شده و بجاش ما مجبور سه صفحه بین الملل با بیشترین حد ممکن سانسور خبر و تحلیل در بیاریم.
هفت تیر و ولیعصر آروم شده.
می رسم خونه
یه بار دیگه به جای باتومی که به پام خورده نگاه می کنم و تلخی اونچه که گذشت و داره میگذره کامل احساس می کنم
و به دعوای بی خودی که دیشب با میلاد سر هیچ راه انداختم
دلتنگیم براش زیاد شده
امسال بزرگترین بن بست های تو زندگیم رو تجربه کردم و بیشترین "نه"ها رو شنیدم.
حس خفگی دارم
یک سال دیگه میلاد کنارم نیست و این بیشتر از همه چیز….
به این فکر می کنم که چه قدر تو این مدت میلاد رو خوب شناختم.
نبود ولی همیشه بود
و اینکه خیلی محکمه
 تو همه چیز
پریروز به خودم قول دادم که تو این یک سال مونده هر کاری رو واسه حفظ این رابطه دو طرفه بکنم
همون طوری که اون داره می کنه.

من 24 ساله شدم.

اینکه همیشه تو استرس باشی و عصبی،شده برام مثل یه عادت.صبح از خواب بلند میشم و تاظهر درگیر کارای خونه هستم،بهانه گیری های مامان هم از یک طرف،بعد کار سنگین توی روزنامه  وبعد دوباره خونه.زندگیم شده خطی و هیچ راهی برای اوج گرفتن پیش روم نمی بینم.خوشحالیام مذخرفند و گول زدن خودم،من حتی با خودم هم رو راست نیستم.
از فکر کردن درباره آینده ام وحشت دارم ولی شب وروزم شده فکر کردن به آینده
نمی دونم اون رفتار بالغانه ای که تو کلاس تی ای یادش گرفتم را بالاخره کجا و کی می خوام اجراش کنم.
بغض گلوم را داره خفه می کنه و من حس خفگی رو روی  حساب آلودگی شهر و آدمهاش میگزارم وسعی می کنم خودم از خودم فرار کنم.
کتاب که میخوندم آروم می شدم.الان دیگه بوبن و ویلیامز وهدایت و هیچ کوفت و زهرماردیگه هم آرومم نمی کنه.
می گفت یه عالمه خوک میبینم دور وبرت  و منتو دلم بهش میخندیدم،اما نه انگار همچینم بیراه نگفته.
بهم میگه چی کم داری تو زندگیت،یه کار پر هیجان و درست و حسابی که داری،زیبایی داری،آدم های اطرافت زیادن و کلی دوستت دارند،درستم که خواندی:میدونی الان چه قدر از آدم ها دوست دارند تو موقعیت تو باشند:بشین ارشدت هم اینجا بخون.
بهم نگاه می کنه و می گه:آدم ها هیچ وقت حتی اگر تو بهترین جایگاه و موقعیت باشند از خودشون راضی نیستند و حرس می زنند.
تو دلم به مضخرفاتش می خندم.
من آزادیم و از دست دادم
آزادیم و ازم گرفتند
می خوام رها زندگی کنم
چرا هیچ کس اینو نمی فهمه
شایدم خودشونو زدن به نفهمی
همه دارند مثل این یاکریم های راضی خنگ زندگی می کنن
البته به نظر من که زندگی داره به عبارتی اونا رو می کنه
شایدم قضیه همون هفتاد درصد طلاق عاطفی مردم ایرانه
ولی من طلاق عاطفی نمی خوام
می خوام لذت ببرم
از زندگیم ،اون جوری که خودم انتخابش کردم
دلم برای میلاد تنگ شده
خیلی زیاد
داریم به 19 خرداد نزدیک می شیم
راستی یادم رفت که بهش بگم کافه 469 هم بالاخره بسته شد
همون کافه ای که….
میلاد کوپه هم هنوز بسته است
میلاد…

 

هيچ

انگار همه چيز قاطي پاتيه،همه چي بهم ريختست ،آدمها و اتفاق ها چيز ها هيچ كدوم سر جاشون نيستند.نه ميشه كاري كرد ونه ميشه تصميمي گرفت.من دارم تو باتلاقي فرو مي رم كه خودم نمي دونم چه جوري توش رفتم و چه جوري مي تونم ازش در بيام..نگراني و ها استرزس هام زياده و فاصله خوشحالي و ناراحتي درونيم كم.فقط وقتي كتاب مي خوانم مي توانم به چيزي فكر نكنم.بارون مياد و من عاشق مي شم .مي روم ثبت احوال دنبال هويت گم شده ام.اينكه خودم با خودم هنوز هم مشكل دارم چه طور مي تونم يك هويت تاييد شده و ثبت شده از خودم داشته باشم.فرم فارق التحصيلي دانشگاه به وحشتم مي اندازه،نسرين كيه ؟تو روزنامه اسم خودم رو كه مي بينم ترسو وحشتم بيشتر ميشه.چي كار داري مي كني نسرين؟

چه مرگته؟

چرا مثل همه زندگيتو نميكني و از شرايتي همه ازش راضي هستن لذت نبري؟

چرا داري خودت و به در وديوار ميزني؟

چي ميخواي از زندگيت/اصلا خودت مي دوني؟

88

به قول مانی دیروز چه یک هو پارسال شد.نوروز 88 هم شروع شد.تنها حسن امسال این بود که بالاخره من مجال یک استراحت حسابی را بعد از فشار و کار و خستگی توی روزنامه پیدا کردم.
بهم میگه تو خیلی دورت شلوغه،آدم های اطرافت زیاده،میگم یعنی چی ؟میگه یعنی رفیق بازی،یک هو می رم تو فکر و یاد حرف های میلادی می افتم و پیش نویس "ترس از طرد شدگی" خودم ،بهش میگم چون Do Not Belong تو من خیلی زیاده ،یک جور حس تعلق نداشته باش که پرفسور کوچولوی نسرین از همون بچگی تصمیم گرفته برای غلبه به این ترس آدم های اطرافش را زیاد کنه .میخنده و میگه ولی تو به نظر من همیشه یه دختر مشغول بودی که تو دوستی هات خودت رو بیشتر لحاظ می کنی.به اطرافیانت اجازه دوست بودن و وابستگی می دی بعد بهشون کم توجهی می کنی و نشونشون می دی که نباید از یک حدی بیشتر بهت نزدیک بشن.
یاد ورک شاپ دو ماه پیشم سر کلاس می افتم و اینکه بچه ها وقتی داشتند پیام روی پیراهنم رو بهم می گفتند،همین چیز ها رو گفتند. میگم می دونی دلیل انتخاب شغلم چی بوده ؟چون می خواستم به طور نا خود آگاه این حس طرد شدگی رو از طریق کارم  تو روزنامه تصعید کنم و این کار دایره ارتباطات من رو زیاد میکرد. می خنده و می گه تو خیلی دوست داشتنی هستی.فرزانه اس ام اس می ده عرصهای نوروزت رو برای کتاب خونه ملی خالی کن.
می زنم چشم.
حسام زنگ میزنه ،شاهین ،احسان  کریم از بوشهر، محمد سعید،حمید،مهدی.
 کسایی که اصلا تو سال گذشته به یادشون نبودم با تیکه و کنایه سال و بهم تبریک می گن.تصمیم احمقانه ام را شروع می کنم . شروع می کنم به شمردن آدم های اطرافم که تو دایره های دوستی من قرار دارند.تعداد آدم هایی که الان تو دایره های نزدیک تر هستند کم نیست.11 تا آدم تو دایره اولیه دوستی من قرار دارند و جزو دوستای درجه یک من هستند این در حالیه که این دایره حداکثر باید 3 نفر آدم توش باشه.دایره دوم 38 تا هست که تازه بعضی هاشون رو هم به زور از اولی تو دایره دومی انداختم.دایره سوم هم 43 تاست.دایره چهارم و پنجم هم بیشتر از دویست تا آدم هستند.
برای تعطیلات کلی برنامه ریختم .میخوام کلی کتابایی که تو کتاب خونه بود ودوست داشتم بخونم ولی وقتش رو نداشتم بخونم.
با بچه ها کلی برنامه خوشحالی و ترجمه ریختم و با فرزانه کتاب خانه و در نهایت سفر.
امسال و میخوابم به خوبی پارسال شروع کنم البته با رعایت چند اصل مهم که سال پیش بهشون رسیدم:دوست داشتن خودم بیشتر از همه،قدر دانی از آدم های خوب وبد که جلوم قرار می گیرند و من کلی ازشون تجربه می گیرم،کم کردن توقع واحساساتم نسبت به اطرافیانم حتی دایره اولی ها،قرار نگرفتن تو بازی های رفتاری و واسه خودم زندگی کردن و اینکه آدمها را گوره خری ببینم:سیاه و سفید.

كار تو روزنامه زياده،من از مريضيم مي ترسم،دلتنگم و تنها.حس زنده بودني تو من نيست،بودن ،نبودن زياد فرق نداره،ميرم و ميام كه فقط گذشته باشه سعي ميكنم باشرايط و محيط جديد كنار بيام،فرمت روزنامه همه رو شاكي كرده ولي من هيچ حس خاصي ندارم..

اخرم نفهميدم چه فلسفه اي داره..

دوری

الان 6 ماهه که اینجام تک و تنها
درد تنهایی خیلی سخته خصوصا که یکی رو عاشقانه دوست داشته باشی ولی پیشت نباشه بهای بزرگیه دارم می میرم از دوریش اتاقم مملو از عطرشه یاد عید میافتم عطرش داره دیوونم میکنه وقتی که کادوشو باز کردم و بوی عطرش به دماغم خورد ناخود اگاه اشکم اومد خیلی وقت بود اینطوری گریه نکرده بودم اره من ادم احساساتی هستم یاد این شعر افتادم
عطر گل خاطره عطر کسی هست که نمی دانیم کیست می آید یا رفته است
دوستت دارم واسه همیشه
میلاد

این روزا عجیب وسخت واذیت کننده شدند.جواب امتحان تافل هم اومد.هرچه قدر  میدوم بازم هم وقت و هم انرژی کم میارم،بحث پول هم زیادی نگرانم کرده،انقدر بی هواس و گیج شدم که همه کارای روز مره ام رو روی 2 تا کاغذ می نویسن،یکیشو می چسبونم به کمد اتاقم و یکی دیگه رو هم میگذارم توی کیفم.روزی ده بار به کاغذ ها نگاه میکنم ولی باز یادم میره باید چی کار کنم یا برنامه بعدیم چیه.یاد اون وقت های میلاد می افتم،راست میگفت تا همه چی جفت وجور نشه نمی تونی هیچ امیدی داشته باشی.می دونم به خونه کم توجه میکنم اما چاره ای هم ندارم،درگیری هام خیلی زیاده،این وسط دلتنگی هم بهم زیادی فشار میاره،نمی دونم سه ماهه دیگه قراره چه اتفاقی بیافته و همین زیادی نگرانم کرده.دوست دارم میلادم هم زودی کار گیر بیاره،می دونم اگه بره سر کار روحیه اش خیلی بهتر میشه.گاهی فکر میکنم نمی تونم بهش انرژی بدم و کاری هم از این فاسله از دستم بر نمی یاد،گاهی آرزو دارم فقط یه لحظه تو بقلش باشم تا کلی  آروم بشم و استرس هام کم بشه،فکر میکنم جفتمون داریم بهای خیلی سنگینی رو می دیم اونم فقط به خاطر اینکه تو ایران به دنیا اومدیم و قصدمون پیشرفت وحرکت به سمت جلو هست.گاهی فکر می کنم داریم بهترین لحظه های زندگیمونو تو بدترین شرایط  و وضعیت می گذرونیم و چاره ای هم نداریم.اما اینکه اون وضعیت بهتره کی می رسه رو خدا میدونه،میدونم که اونجام که برم بازم درگیری های بدتر از اینو دارم ولی یعنی راه بهتری هم وجود داره؟