اینکه همیشه تو استرس باشی و عصبی،شده برام مثل یه عادت.صبح از خواب بلند میشم و تاظهر درگیر کارای خونه هستم،بهانه گیری های مامان هم از یک طرف،بعد کار سنگین توی روزنامه  وبعد دوباره خونه.زندگیم شده خطی و هیچ راهی برای اوج گرفتن پیش روم نمی بینم.خوشحالیام مذخرفند و گول زدن خودم،من حتی با خودم هم رو راست نیستم.
از فکر کردن درباره آینده ام وحشت دارم ولی شب وروزم شده فکر کردن به آینده
نمی دونم اون رفتار بالغانه ای که تو کلاس تی ای یادش گرفتم را بالاخره کجا و کی می خوام اجراش کنم.
بغض گلوم را داره خفه می کنه و من حس خفگی رو روی  حساب آلودگی شهر و آدمهاش میگزارم وسعی می کنم خودم از خودم فرار کنم.
کتاب که میخوندم آروم می شدم.الان دیگه بوبن و ویلیامز وهدایت و هیچ کوفت و زهرماردیگه هم آرومم نمی کنه.
می گفت یه عالمه خوک میبینم دور وبرت  و منتو دلم بهش میخندیدم،اما نه انگار همچینم بیراه نگفته.
بهم میگه چی کم داری تو زندگیت،یه کار پر هیجان و درست و حسابی که داری،زیبایی داری،آدم های اطرافت زیادن و کلی دوستت دارند،درستم که خواندی:میدونی الان چه قدر از آدم ها دوست دارند تو موقعیت تو باشند:بشین ارشدت هم اینجا بخون.
بهم نگاه می کنه و می گه:آدم ها هیچ وقت حتی اگر تو بهترین جایگاه و موقعیت باشند از خودشون راضی نیستند و حرس می زنند.
تو دلم به مضخرفاتش می خندم.
من آزادیم و از دست دادم
آزادیم و ازم گرفتند
می خوام رها زندگی کنم
چرا هیچ کس اینو نمی فهمه
شایدم خودشونو زدن به نفهمی
همه دارند مثل این یاکریم های راضی خنگ زندگی می کنن
البته به نظر من که زندگی داره به عبارتی اونا رو می کنه
شایدم قضیه همون هفتاد درصد طلاق عاطفی مردم ایرانه
ولی من طلاق عاطفی نمی خوام
می خوام لذت ببرم
از زندگیم ،اون جوری که خودم انتخابش کردم
دلم برای میلاد تنگ شده
خیلی زیاد
داریم به 19 خرداد نزدیک می شیم
راستی یادم رفت که بهش بگم کافه 469 هم بالاخره بسته شد
همون کافه ای که….
میلاد کوپه هم هنوز بسته است
میلاد…