هيچ

انگار همه چيز قاطي پاتيه،همه چي بهم ريختست ،آدمها و اتفاق ها چيز ها هيچ كدوم سر جاشون نيستند.نه ميشه كاري كرد ونه ميشه تصميمي گرفت.من دارم تو باتلاقي فرو مي رم كه خودم نمي دونم چه جوري توش رفتم و چه جوري مي تونم ازش در بيام..نگراني و ها استرزس هام زياده و فاصله خوشحالي و ناراحتي درونيم كم.فقط وقتي كتاب مي خوانم مي توانم به چيزي فكر نكنم.بارون مياد و من عاشق مي شم .مي روم ثبت احوال دنبال هويت گم شده ام.اينكه خودم با خودم هنوز هم مشكل دارم چه طور مي تونم يك هويت تاييد شده و ثبت شده از خودم داشته باشم.فرم فارق التحصيلي دانشگاه به وحشتم مي اندازه،نسرين كيه ؟تو روزنامه اسم خودم رو كه مي بينم ترسو وحشتم بيشتر ميشه.چي كار داري مي كني نسرين؟

چه مرگته؟

چرا مثل همه زندگيتو نميكني و از شرايتي همه ازش راضي هستن لذت نبري؟

چرا داري خودت و به در وديوار ميزني؟

چي ميخواي از زندگيت/اصلا خودت مي دوني؟