88
به قول مانی دیروز چه یک هو پارسال شد.نوروز 88 هم شروع شد.تنها حسن امسال این بود که بالاخره من مجال یک استراحت حسابی را بعد از فشار و کار و خستگی توی روزنامه پیدا کردم.
بهم میگه تو خیلی دورت شلوغه،آدم های اطرافت زیاده،میگم یعنی چی ؟میگه یعنی رفیق بازی،یک هو می رم تو فکر و یاد حرف های میلادی می افتم و پیش نویس "ترس از طرد شدگی" خودم ،بهش میگم چون Do Not Belong تو من خیلی زیاده ،یک جور حس تعلق نداشته باش که پرفسور کوچولوی نسرین از همون بچگی تصمیم گرفته برای غلبه به این ترس آدم های اطرافش را زیاد کنه .میخنده و میگه ولی تو به نظر من همیشه یه دختر مشغول بودی که تو دوستی هات خودت رو بیشتر لحاظ می کنی.به اطرافیانت اجازه دوست بودن و وابستگی می دی بعد بهشون کم توجهی می کنی و نشونشون می دی که نباید از یک حدی بیشتر بهت نزدیک بشن.
یاد ورک شاپ دو ماه پیشم سر کلاس می افتم و اینکه بچه ها وقتی داشتند پیام روی پیراهنم رو بهم می گفتند،همین چیز ها رو گفتند. میگم می دونی دلیل انتخاب شغلم چی بوده ؟چون می خواستم به طور نا خود آگاه این حس طرد شدگی رو از طریق کارم تو روزنامه تصعید کنم و این کار دایره ارتباطات من رو زیاد میکرد. می خنده و می گه تو خیلی دوست داشتنی هستی.فرزانه اس ام اس می ده عرصهای نوروزت رو برای کتاب خونه ملی خالی کن.
می زنم چشم.
حسام زنگ میزنه ،شاهین ،احسان کریم از بوشهر، محمد سعید،حمید،مهدی.
کسایی که اصلا تو سال گذشته به یادشون نبودم با تیکه و کنایه سال و بهم تبریک می گن.تصمیم احمقانه ام را شروع می کنم . شروع می کنم به شمردن آدم های اطرافم که تو دایره های دوستی من قرار دارند.تعداد آدم هایی که الان تو دایره های نزدیک تر هستند کم نیست.11 تا آدم تو دایره اولیه دوستی من قرار دارند و جزو دوستای درجه یک من هستند این در حالیه که این دایره حداکثر باید 3 نفر آدم توش باشه.دایره دوم 38 تا هست که تازه بعضی هاشون رو هم به زور از اولی تو دایره دومی انداختم.دایره سوم هم 43 تاست.دایره چهارم و پنجم هم بیشتر از دویست تا آدم هستند.
برای تعطیلات کلی برنامه ریختم .میخوام کلی کتابایی که تو کتاب خونه بود ودوست داشتم بخونم ولی وقتش رو نداشتم بخونم.
با بچه ها کلی برنامه خوشحالی و ترجمه ریختم و با فرزانه کتاب خانه و در نهایت سفر.
امسال و میخوابم به خوبی پارسال شروع کنم البته با رعایت چند اصل مهم که سال پیش بهشون رسیدم:دوست داشتن خودم بیشتر از همه،قدر دانی از آدم های خوب وبد که جلوم قرار می گیرند و من کلی ازشون تجربه می گیرم،کم کردن توقع واحساساتم نسبت به اطرافیانم حتی دایره اولی ها،قرار نگرفتن تو بازی های رفتاری و واسه خودم زندگی کردن و اینکه آدمها را گوره خری ببینم:سیاه و سفید.
