كار تو روزنامه زياده،من از مريضيم مي ترسم،دلتنگم و تنها.حس زنده بودني تو من نيست،بودن ،نبودن زياد فرق نداره،ميرم و ميام كه فقط گذشته باشه سعي ميكنم باشرايط و محيط جديد كنار بيام،فرمت روزنامه همه رو شاكي كرده ولي من هيچ حس خاصي ندارم..
اخرم نفهميدم چه فلسفه اي داره..
