كار تو روزنامه زياده،من از مريضيم مي ترسم،دلتنگم و تنها.حس زنده بودني تو من نيست،بودن ،نبودن زياد فرق نداره،ميرم و ميام كه فقط گذشته باشه سعي ميكنم باشرايط و محيط جديد كنار بيام،فرمت روزنامه همه رو شاكي كرده ولي من هيچ حس خاصي ندارم..

اخرم نفهميدم چه فلسفه اي داره..

دوری

الان 6 ماهه که اینجام تک و تنها
درد تنهایی خیلی سخته خصوصا که یکی رو عاشقانه دوست داشته باشی ولی پیشت نباشه بهای بزرگیه دارم می میرم از دوریش اتاقم مملو از عطرشه یاد عید میافتم عطرش داره دیوونم میکنه وقتی که کادوشو باز کردم و بوی عطرش به دماغم خورد ناخود اگاه اشکم اومد خیلی وقت بود اینطوری گریه نکرده بودم اره من ادم احساساتی هستم یاد این شعر افتادم
عطر گل خاطره عطر کسی هست که نمی دانیم کیست می آید یا رفته است
دوستت دارم واسه همیشه
میلاد

این روزا عجیب وسخت واذیت کننده شدند.جواب امتحان تافل هم اومد.هرچه قدر  میدوم بازم هم وقت و هم انرژی کم میارم،بحث پول هم زیادی نگرانم کرده،انقدر بی هواس و گیج شدم که همه کارای روز مره ام رو روی 2 تا کاغذ می نویسن،یکیشو می چسبونم به کمد اتاقم و یکی دیگه رو هم میگذارم توی کیفم.روزی ده بار به کاغذ ها نگاه میکنم ولی باز یادم میره باید چی کار کنم یا برنامه بعدیم چیه.یاد اون وقت های میلاد می افتم،راست میگفت تا همه چی جفت وجور نشه نمی تونی هیچ امیدی داشته باشی.می دونم به خونه کم توجه میکنم اما چاره ای هم ندارم،درگیری هام خیلی زیاده،این وسط دلتنگی هم بهم زیادی فشار میاره،نمی دونم سه ماهه دیگه قراره چه اتفاقی بیافته و همین زیادی نگرانم کرده.دوست دارم میلادم هم زودی کار گیر بیاره،می دونم اگه بره سر کار روحیه اش خیلی بهتر میشه.گاهی فکر میکنم نمی تونم بهش انرژی بدم و کاری هم از این فاسله از دستم بر نمی یاد،گاهی آرزو دارم فقط یه لحظه تو بقلش باشم تا کلی  آروم بشم و استرس هام کم بشه،فکر میکنم جفتمون داریم بهای خیلی سنگینی رو می دیم اونم فقط به خاطر اینکه تو ایران به دنیا اومدیم و قصدمون پیشرفت وحرکت به سمت جلو هست.گاهی فکر می کنم داریم بهترین لحظه های زندگیمونو تو بدترین شرایط  و وضعیت می گذرونیم و چاره ای هم نداریم.اما اینکه اون وضعیت بهتره کی می رسه رو خدا میدونه،میدونم که اونجام که برم بازم درگیری های بدتر از اینو دارم ولی یعنی راه بهتری هم وجود داره؟