بدون حس از اتاقم ميرم بيرون،ساعت تقريبا نزديك نه هست،با ميلاد حرف زدم،رفتم روزنامه،آوين،ترجمه،تست ،گرفتن هديه ميلاد…آره همه كاراي امروز رو با خودم مرور مي كنم.ازم مي پرسه خوبي؟ميگم خوبم ولي بدون هيچ حس خاصي،بهش ميگم چي كار كردي؟ميگه خوبه فعلا چهار ماهيه كه دارم از زندگيم لذت مي برم.ميگم اين عاليه كه حس ميكني داري زندگي مي كني ميگه تغيير كردي؟
خوب يا بد ؟
نميدونم ولي يه جورايي دارم به اين نظريه كه دختر ها سن 22 تا 25 تو زندگيشون خيلي تغيير مي كنن ايمان ميارم،ميلاد چه طوره؟
خوب
آهان
دلتنگي؟
آره
باشه دوستم
مرسي از توجهت
ساعت 11 هست. ام پي تري هنوز توي گوشمه ولي خوابم نبرده.
ياد حرفهاي فرزانه تو روزنامه در مورد رفتن مي افتم و اس ام اس بعد از كلاسش.
ياد دو سال پيش و شيطنتهام،مرواريدو هستي.
ساعت 12 هنوز خوابم نبرده
هنوز حسي ندارم:نه ناراحت،خوشحال،اظطراب،خشمگين،افسرده،دلتنگ،نه هنوز هم هيچ حسي ندارم.
حالا كه فكر مي كنم ميبينم نه اشتباه كردم يه كم گلو درد دارم.
خوابم ميبره
ساعت 8 صبح هست:تست،تست،بانك،دكتر،داروخانه، نه آقا من با كسي هستم.روزنامه و ….
هنوزم حسي نيست.
فقط ميدونم كه دوباره سرما خوردم ولي حتي از مريضيم هم حسي ندارم،
نه داره يواش يواش حوشم مياد
دوست دارم بدون حس باقي بمونم ،فكر كنم دو 3 سال بد نباشه
من …
نسرين
