خسته شدم از خبر ترجه كردن و كار و درس و همه چيز

خسته شدم از استرس و نگراني

به منچه تو دنيا چه خبره كي چي گفت كي چي نگفت

فاك به همه چيز

نسرين

سه شنبه حالم اصلا خوب نبود،مثل هر ماه از درد به خودم مي پيچيدم اما اينبار اوضام خيلي بدتر شده بود.صبح با دل درد رفتم روزنامه ساعت 3 رفتم آوين آخراي كلاس ديگه داشتم بيهوش مي شدم ،حميد موقع برگشت تا سر فاطمي من رو رسوند انقدر گير داد كه نه تونستم از دم كلاس آژانس بگيرم و مجبور شدم از سر فاطمي دوباره ماشين بگيرم.آوين ديگه برام كششي نداره و بد تر به همم مي ريزه.بحث بازي ها خيلي عجيبه ،مدام حتي روابط عادي خودت با ديگران هم بازي تصور مي كني.ديروز دو تا از بازي هاي جنسي را بابايي بهمون توضيح داد :بازي جوراب و بازي تجاوز .بعد كلي مثال زدو قرار شد هفته آينده در مورد مسايل جنسي صحبت كنيم ،خيلي مسخره هست بابايي مي گفت چون كلاساي سكس و سايكولوژي رو جدا كردند مي خواد اين كار رو انجام بده.ديگه تو كلاس خيلي كم شديم نهايت ده نفر هستيم

در هر صورت كلي به هم ريخته بودم.وقتي رسيدم خونه فقط  مي خواستم از درد و دپرسي گريه كنم.رفتم تو اتاقم .جاي خالي ميلاد رو شديدا حس مي كردم،مي دونستم زنگ ميزنه و مدام سعي ميكردم با خودم كنار بيام و همه چيز رو عادي نشون بدم ولي نشد تا زنگ زد مثل اين بچه ها كه مي پرند بغل مامانشونو كلي گريه مي كنند تا مامانه نازشونو بكشه و آروم بشن زدم زير گريه،‌ميلاديم كلي لوسم كرد ولي واقعا دلم براش تنگ شده بود،فكر كردم امروز همه چيز عوض مي شه و بهتر ميشم ولي همچنان …

!!!!!

نمي دانم تو اين موقعت چي كار بايد كرد وشرايط را چه طوري به بهترين حالت كنترل كرد،فكر كردن به آينده در حال حاضر بيشتر از به ياد آوردن وگذشته هام من رو اذيت مي كنه،دارم سخت درس مي خوانم وهيچ كس از استرس و ترس درونم كه هر شب مياد سراغم خبر نداره،حس مي كنم جسارتم خيلي كم شده،در هر صورت فقط مي خوام همه چيز هر چي زود تر تمام بشه.از همه مهمتر اينكه دارم تو خودم تغييراتي رو حس مي كنم تغييرات گاهي براي خودم هم عجيبه!!!!