امروز صفحه بندی با من بود،دارم پیاده میرم سمت خونه سوز باد داره به سرم می زنه،هوا سرده،نمی دونم چرا سرما به قول آقای بابایی شده رابر باند من.مدام یاد میلاد می افتم،اینکه تقریبا هر روز از سر کار تا خونه با هم پیاده میرفتیم و تو سرما بهش می چسبیدمو دستامو می کردم تو جیبش،تقریبا یک روز در میان کافه بودیم وهیچ چی هیجان انگیز تر از اومدن تو سرما از اون کافه گرم نبود،همیشه از کافه که بیرون میومد یه سیگار روشن می کرد و منم هی اذیتش می کردم.میلاد زمستون و پاییزی که ازش متنفر بودم و واسم بهترین فصل سال کرده بود.خیابون شاندزده آذر همیشه تو ذهنمه.میلاد مثل یه لاک پشت غر غرو اولاش همیشه از پیاده رفتن زودی خسته میشد.الان تنها دغدغم با اون بودنه ،اینکه سخت ترین راهو انتخاب کردیم الان که بهش فکر می کنم وحشتناک ترین تصمیم بود،کسی نمی فهمه اوضاع چه جوری می گذره غیر از خود من ومیلاد،همه فکر می کردن بعد از این تصمیم همه چیز یواش یواش کمرنگ میشه و من واون تنها امید ادامه دادنمون رسیدا به پررنگی هاست.میلاد کاش الان فقط یک بار اون لحظه های با هم بودنمون و حس ولمس کردنت تکرار میشد.عجیب دلتنگتم
نسرین
