امروز صفحه بندی با من بود،دارم پیاده میرم سمت خونه سوز باد داره به سرم می زنه،هوا سرده،نمی دونم چرا سرما به قول آقای بابایی شده رابر باند من.مدام یاد میلاد می افتم،اینکه تقریبا هر روز از سر کار تا خونه با هم پیاده میرفتیم و تو سرما بهش می چسبیدمو دستامو می کردم تو جیبش،تقریبا یک روز در میان کافه بودیم وهیچ چی هیجان انگیز تر از اومدن تو سرما از اون کافه گرم نبود،همیشه از کافه که بیرون میومد یه سیگار روشن می کرد و منم هی اذیتش می کردم.میلاد زمستون و پاییزی که ازش متنفر بودم و واسم بهترین فصل سال کرده بود.خیابون شاندزده آذر  همیشه تو ذهنمه.میلاد مثل یه لاک پشت غر غرو  اولاش همیشه از پیاده رفتن زودی خسته میشد.الان تنها دغدغم با اون بودنه ،اینکه  سخت ترین راهو انتخاب کردیم الان که بهش فکر می کنم وحشتناک ترین تصمیم بود،کسی نمی فهمه اوضاع چه جوری می گذره غیر از خود من ومیلاد،همه فکر می کردن بعد از این تصمیم همه چیز یواش یواش کمرنگ میشه و من واون تنها امید ادامه دادنمون رسیدا به پررنگی هاست.میلاد کاش الان فقط یک بار اون لحظه های با هم بودنمون و حس ولمس کردنت تکرار میشد.عجیب دلتنگتم

نسرین 

نمی دونم چرا هر وقت اوضام روبه راه نیست حس نوشتنم می یاد.دوباره نزدیک بیست و هفتم شد و من به هم ریخته ام،کارا تو روزنامه زیاده ومسئولیت سنگین .وقتی میرسم تا زمانی که بخوام برم خونه مشغول ترجمه وخبر سرچ کردن هستم،اینکه کی کی رو کشت ،کجای دنیا جنگه،کجا مردم  دارن از بد بختی و گرسنگی می میرند.حمید زنگ می زنه و میگه دختر تو چته؟چرا مهمونی نیومدی،این چهارمین باره که می پیچونی ما رو،مهسا از دستم ناراحته،میگه بی وفا شدی.حوصله اینکه واسه همه شرایطمو رو توضیح بدم ندارم،سعیده میاد سر حافظ با هم برگردیم،هوا سرده وتو کل مسیر حواسم اصلا به صحبت هاش نیست،می گه حیات نو که نیستی دل همه واست تنگ شده،بغض میکنه میگه دلم میخواست بیشتر با هم بودیم.با حال بدم واسش مسخره بازی در میارم وبچه گونه حرف میزنم،یه دفعه یاد میلاد می افتم که وقتی واسش بچه گونه حرف میزدم ضعف میکردو منم کلی خودمو واسش لوس می کردم.میشینم  کارای همینگوی رو با همون نسخه زبون اصلیش می خونم،خیلی متنش سخته،با خودم میگم آخه دیونه همیشه کارت همینه،انتظارت از خودت خیلی زیاده این متن رو استادتم به زور میخونه .کی اجبارت کرده؟ بشین عین آدم ورژن فارسیشو بخون.بعد یاده بابایی می افتم که سر کلاس بهم گفت بانو شما اطلاعاتتون خیلی زیاده ها و کلی نوازش مثبت داد.اینکه میخوام همه جا اول وبرتر باشم بد عزیتم میکنه بارون داره نم نم میزنه رو صورتم ،هوا سرده،احساس تنهایی بدی دارم ودوست ندارم کسی رو تو تنهایی خودم راه بدم.حس میکنم تعلقی به هیچ کس تو من وجود نداره،حتی خانواده،اینکه فرزانه میگه رفتارات جوریه که انگار همیشه خیلی خوب با مسائل کنار میای برام قابل درک نیست،نمیدونم شاید تعبیرش همون حرف بابایی باشه که میگه درون گرایی احساسیت زیاده دختر واین برای تو نابود کننده هست چون در ظاهر همه فکر میکنن همه چی برای تو روبراهه وفرصت تخلیه روانی در دنیای برون رو نداری.
یک هو یاد اصل دوم مهر اصیل می افتم:عدم مالکیت
و اینکه بابایی ازم خواست تا این شعر رو واسه پدر مادرا بلند بخونم:اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی و اگر می خواهی همراهیم کنی تا انسان آزادی گردم دلتنگی ها بین ما از آن گونه می روید که هر دو تن را غرق شکوفه می سازد.
نسرین

خيلي مريضم

نسرين

وقتی کامپیوترمو خاموش می کنم انقدر داغونم که هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه  و هیچ حرفی هم نمی تونم بزنم.تلفنم شارژ نداره و دیر وقته،میرم سراغ گوشی مامان،نمی دونم چی باید اس ام اس بزنم،اما می زنم.میرم تو اتاقم وروی تخت دراز میکشم،آره همون حس اومد سراغم،یادمه آخرهای دوستی با سعید بود که مدام صبح ها که از خواب بلند می شدم این حس مذخرف تا حد مرگ اذیتم میکرد.میلاد اومد،اون ماهای اول بود که یک بارهمین حالت صبح که از خواب بیدار شدم اومد سراغم،اون روز به بد ترین روزم تبدیل شد،دیشب بعد از یه مدت خیلی طولانی دوباره درگیر همین حس وحالت مذخرف شدم،این بار شب بود.با همه دغدغه هام سعی کردم بخوابم،صبح سحر گفت دیشب تو خواب کلی داد میزدی و من مدام میومدم از خواب بیدارت می کردم.
صبح کیف پولم یادم رفت و نتونستم شارژ بگیرم ،هیچ کس تو روزنامه نبود وتا ساعت 6 دست تنها بودم،تو بارون خیس شدمو اومدم خونه ،شارژگرفتم ولی …
دیشب حس کردم از دست کامنتای تو 360 ناراحت شده وداره تنبیهم می کنه،بعد به سرم زد شاید شیطونی کرده و …بعدش فکر کردم نکنه خسته شده و روش نمیشه بهم بگه.در هر صورت این اولین باری بود که یه کسی بهم گفت حوصله ندارم با هات حرف بزنم.برام خیلی سنگین تموم شد

نسرين.

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
عشق را در پستوی خانه نگه میدارند
به اندیشیدن خطر مکن ، روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و تبسم را بر لبان جراحی می کنند
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
نسرين