آسانسور كار نمي كنه
از پله ها تند تند ميرم بالا
شب اصلا خوب نخوابيدم و سردرد داره پدرم رو در مياره
كلي دنبال نامه تبصرم ميگرده و ميگه خانم رضايي مطمئنم جوابشو ارسال كردم دانشكده
ميرم دبير خونه و هزار كوفت و زهر مار بعد تازه متوجه ميشم كه نامه گم شده
آخرش وقتي مي فهمند كه اين دفعه بيشتر از حد معمول گند زدند نامه اي رو كه اصرار داشتند دستي نميشه داد دستي بهم ميدند
ساعت 2 ميرسم دانشگاه و مي دوام دنبال كاراي تبصره
استرس اعتماد مللي رو دارم كه دير برسم
تو ماشين به اين فكر مي كنم كه امروز درس نخوندم
كاوه بهم مي گه لب تاب چي بخري بهتره
احسان نيومده و كارا زياده
ميلاد زنگ ميزنه ومن انقدر درگير روزمرگي ها شدم كه ازدستم ناراحت ميشه
تازه به اين پي بردم كه چه قدر هنرمندم دارم خبر ترجمه مي كنم،تايپ ميكنم ،و در عين حال به به ميلاد و امتحان يكشنبه فكر ميكنم
نه يكيشو جا انداختم
وقت مشاوره فردام
انقدر اين روزا سخت و اذيت كننده هستند كه گاهي حس مي كنم هيچ انرژي براي جلو رفتن ندارم
با اينكه آدماي دور و برم زيادن اما حس تنهايي عجيبي دارم
تو روزنامه مدام بهم نگاه مي كنه
آدم آرومي به نظر مياد
تو خيابون ولي عصر اتفاقي مي بينمش
به مريم ميگم خيلي احمقانست كه وقتي سلام كرد نشناختمش
ميگه نه به خاطر درگيري هاي ذهنيته
ولي نه
ميگم مي تونه دليلش اين باشه كه من فقط به ميلادي فكر مي كنم
مي خنده و ميگه از قدرتت خوشم مياد
خودم فكر مي كنم بيشتر از اينكه قدرتمند باشم خود خواهم
ميگم دلم تنگه
ميگه خوش بحال ميلاد
ياد دغدغه هام مي افتم
و اينكه عجيب تغيير كردم
