عشق
میلاد که رفت حالم خیلی بد بود،هیچ وقت تو فرودگاهو یادم نمیره،خیلی سعی می کردم خودمو مسلط به شرایط و قوی نشون بدم، شبنم مدام بهم می گفت نسرین گریه کن،این خیلی طبیعیه که تو الان گریه کنی،توی پارکینگ فرودگاه دیگه نتونستم تحمل کنم .میلاد تو فرودگاه پر استرس بود و من پر از ترس.با خودم قول دادم همه چیزا رو به بهترین نحو ممکن اداره کنم،یک هفته اول همش اسهال بودم و تب داشتم ولی گفتم طبیعیه باید یواش یواش کنار اومد.دارم به شدت درس می خونم،ولی هنوزم ….
دو روزه دوباره خیلی بد به هم ریختم،استرس داره نابودم میکنه،انقدر اگه ها تو ذهنم میاد که بی انرژی بی انرژی می شم.حاضرم همه چیزمو بدم یه بار دیگه تو بغلش باشم و سفت فشارم بده.می خوام فقط یه بار دیگه بیاد دنبالم.
ازم پرسید دوستش داری؟گفتم عاشقشم
گفتش آخه یعنی چی؟
یاد اون روزی که با هم مرزداران بودیم افتادم،داشتیم عشقو معنی میکردیمو در نهایت هم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم
ولی الان جوابشو خیلی خوب می دونستم
بهش گفتم یعنی اینکه وقتی میفهمی اونجاست و سرما خورده کلی قاطی می کنی،نگرانش بشی که نکنه چیزی نخوره یا اینکه بدتر بشه،اینکه حاضری همه چیزای دوست داشتنیتو بدی فقط یه لحظه کنارت باشه،اینکه وقتی نیست هم بودنش باشه و به هیچ کس دیگه ای فکر نکنی و حتی نا خودآگاه هم اجازه ندی که کسیم به تو فکر کنه.
گفت:آدم از یک طرف حسودیش میشه از یه طرف هم نمی خواد جای هیچ کدومتون باشه
بعد دستشو گذاشت رو دستم و ادامه داد:میدونم سخته خیلی سخته ولی تموم میشه
اما هیچ کس سختی واقعیشو مثل من و میلاد نمی فهمه
اما می دونم که قدرتمند ادامه میدیم
مارگورت بیکل قشنگ میگه:اگر روح ما ارزش چیزی را داشته است دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است.
نسرین
