baffling

شرایط جوری شده که نمی دونم چه کاری درسته چه کاری اشتباه.بعضی وقتها فکر می کنم بلد نیستم یه رابطه رو هندل کنم،واقعا می مونم که مثلا تو این موقعیت  با توجه به این شرایط چی باید گفت و چه جوری رفتار کرد،تشخیص اینکه باید الان به میلاد دلداری داد یا باهاش منطقی حرف زد،اینکه باید احساس دلتنگیتو نشون بدی یا نه چون ممکنه گفتنش به اون تو اون شرایط فشار بیاره و اذیتش بکنه اصلا راجع بش حرف نزنی منو گیج کرده
.  اما این وسط یه چیزایی هست که خیلی موقع ها باعث میشه همه چیز یا توش گند زده بشه یا به بهترین نحو انجام بشه ولی راستش تعادلی وجود نداره،اونم اینه که من یاد گرفتم خودم باشم.خودم بودنه خیلی خوبه اینکه همه همونی که هستی رو می پذیرند نه اونی که دلشون می خواد.دارم یه چیزایی رو تجربه می کنم که دوست داشتم زود تر از اینا یادشون می گرفتم ولی از تجربه کردنشون ناراحت نیستم چون می دونم که دارم جلو میرم.و اینکه دارم می فهمم یه حقایقی تو زندگی وجود داره که چه بخوای چه نخوای باید بپذیریشون.امروز وقتی تو اعتماد ملی موقع امضای قرار داد بچه ها تعجب کردن که متولد 64 هستم و 5 سال سابقه کاری تو مطبوعات دارم یه جورایی حس کردم نه اونقدرام که فکر می کنم عقب نیستم.
یه مشکلی وجود داره و اونم اینه که فکر می کنم احساسات یه جور مانع هست، ولی وجود داره وضعف من تو این قضیه زیاده،حتی اکثر مواقع هم باعث اذیت خودم میشه هم ناراحتی و اذیت شدن میلادی.
ولی یه مشکل دیگم هست:اینکه من فقط الان همه این چیزایی رو که هست یا بوده ،یا باهاشون درگیر بودم و شدم رو فقط فهمیدم،پس راه حل چیه؟
…….
نسرین

دوران تازه

از همین می ترسیدم ولی بالاخره شروع شد آره دو روز که افسرده شدم نمیدونم همه چی عجیبه میدونستم که باید این دوران رو هم بگذرونم ولی سخت تر از اون چیزی هست که فکر میکردم خیلی دوست داشتم الان اینجا بود بغلش میکردم و تو بغلش میخوابیدم درسا زیادن دنبال کار هم هستم ولی به این سادگی ها هم نیست یاد آوین می افتم میومد دنبالم بعدش کلی پیاده می رفتیمو حرف می زدیم
 پر از بی قراریم
….
حق با تو بود 
می بایست میخوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته است
….
میلاد
 

عشق

میلاد که رفت حالم خیلی بد بود،هیچ وقت تو فرودگاهو یادم نمیره،خیلی سعی می کردم خودمو مسلط به شرایط و قوی نشون بدم، شبنم مدام بهم می گفت نسرین گریه کن،این خیلی طبیعیه که تو الان گریه کنی،توی پارکینگ فرودگاه دیگه نتونستم تحمل کنم .میلاد تو فرودگاه پر استرس بود و من پر از ترس.با خودم قول دادم همه چیزا رو به بهترین نحو ممکن اداره کنم،یک هفته اول همش اسهال بودم و تب داشتم ولی گفتم طبیعیه باید یواش یواش کنار اومد.دارم به شدت درس می خونم،ولی هنوزم ….
دو روزه دوباره خیلی بد به هم ریختم،استرس داره نابودم میکنه،انقدر اگه ها تو ذهنم میاد که بی انرژی بی انرژی می شم.حاضرم همه چیزمو بدم یه بار دیگه تو بغلش باشم و سفت فشارم بده.می خوام فقط یه بار دیگه بیاد دنبالم.
ازم پرسید دوستش داری؟گفتم عاشقشم
گفتش آخه یعنی چی؟
یاد اون روزی که با هم مرزداران بودیم افتادم،داشتیم عشقو معنی میکردیمو در نهایت هم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم
ولی الان جوابشو خیلی خوب می دونستم
بهش گفتم یعنی اینکه وقتی میفهمی اونجاست و سرما خورده کلی قاطی می کنی،نگرانش بشی که نکنه چیزی نخوره یا اینکه بدتر بشه،اینکه حاضری همه چیزای دوست داشتنیتو بدی فقط یه لحظه کنارت باشه،اینکه وقتی نیست هم بودنش باشه و به هیچ کس دیگه ای فکر نکنی و حتی نا خودآگاه هم اجازه ندی که کسیم به تو فکر کنه.
گفت:آدم از یک طرف حسودیش میشه از یه طرف هم نمی خواد جای هیچ کدومتون باشه
بعد دستشو گذاشت رو دستم و ادامه داد:میدونم سخته خیلی سخته ولی تموم میشه
اما هیچ کس سختی واقعیشو مثل من و میلاد نمی فهمه
اما می دونم که قدرتمند ادامه میدیم
مارگورت بیکل قشنگ میگه:اگر روح ما ارزش چیزی را داشته است دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است.

نسرین