baffling
شرایط جوری شده که نمی دونم چه کاری درسته چه کاری اشتباه.بعضی وقتها فکر می کنم بلد نیستم یه رابطه رو هندل کنم،واقعا می مونم که مثلا تو این موقعیت با توجه به این شرایط چی باید گفت و چه جوری رفتار کرد،تشخیص اینکه باید الان به میلاد دلداری داد یا باهاش منطقی حرف زد،اینکه باید احساس دلتنگیتو نشون بدی یا نه چون ممکنه گفتنش به اون تو اون شرایط فشار بیاره و اذیتش بکنه اصلا راجع بش حرف نزنی منو گیج کرده
. اما این وسط یه چیزایی هست که خیلی موقع ها باعث میشه همه چیز یا توش گند زده بشه یا به بهترین نحو انجام بشه ولی راستش تعادلی وجود نداره،اونم اینه که من یاد گرفتم خودم باشم.خودم بودنه خیلی خوبه اینکه همه همونی که هستی رو می پذیرند نه اونی که دلشون می خواد.دارم یه چیزایی رو تجربه می کنم که دوست داشتم زود تر از اینا یادشون می گرفتم ولی از تجربه کردنشون ناراحت نیستم چون می دونم که دارم جلو میرم.و اینکه دارم می فهمم یه حقایقی تو زندگی وجود داره که چه بخوای چه نخوای باید بپذیریشون.امروز وقتی تو اعتماد ملی موقع امضای قرار داد بچه ها تعجب کردن که متولد 64 هستم و 5 سال سابقه کاری تو مطبوعات دارم یه جورایی حس کردم نه اونقدرام که فکر می کنم عقب نیستم.
یه مشکلی وجود داره و اونم اینه که فکر می کنم احساسات یه جور مانع هست، ولی وجود داره وضعف من تو این قضیه زیاده،حتی اکثر مواقع هم باعث اذیت خودم میشه هم ناراحتی و اذیت شدن میلادی.
ولی یه مشکل دیگم هست:اینکه من فقط الان همه این چیزایی رو که هست یا بوده ،یا باهاشون درگیر بودم و شدم رو فقط فهمیدم،پس راه حل چیه؟
…….
نسرین
