چیز مهمی نیست
روزی زنی از آسمان به زمین افتاد. شاید روی شاخهی درختی گیر کرده و بعد روی دستهای فرانتس گروتر افتاده باشد. مرد آنجا وایستاده بود، زنی روی دستهایش. همه میگفتند این که چیز مهمی نیست.
من گفتم البته چیز چندان خوشایندی هم نیست.
و فرانتس گروتر آنجا وایستاده بود، زنی روی دستهایش، چه موهایی، چه بر و رویی، چه هیکلی، و حالا من از خودمان میپرسم، چهطوری میخواهیم این قصه را تمام کنیم. ولی در همین لحظه، قصه خودش به آخر میرسد و فرانتس گروتر آنجا وایستاده، زنی روی دستهایش.
نسزین
