……….

این همه پیچ

این همه گذر

این همه چراغ

این همه علامت

و همچنان استوار ماندن به راهم,هدفم و به تو

وفایی که مرا و تو را به هدف راه می نماید

بهار بود که شروع شد،گرچه شروع جدیش واسه من همون اواخر پاییز بود،
آروم،جدی،منطقی
پاییز بود که کلی سعی کردم جلوی خودم وایستم،نمی خواستم ضربه ای رو که یک بار تجربه کرده بودم دوباره….
یک ساله
با هم تو کوپه حرف زدیم،شاید اون موقع دومین دفعه بود که بهش خیلی رک از حسهام گفتم یادمه اولین بارش وقتی بود که حس کرده بودم از این پسرای علاف و عوضی نیست و در ظاهر داره خودشو بی توجه و بی احساس به روابط نشون میده بود که ازش حس خواستم، خیلی رک و بی مقدمه.
بار دوم دو تا راه گذاشتم جلوش حق اتخاب با اون بود
هر روز سعی می کنه به شیوه های مختلف قانعم بکنه یا شاید آروم
میگه به محض اینکه کارام اونجا درست بشه می افتم دنبال کارای تو
تو انگیزت بیشتره ، تو می تونی، منتظرتم
حس اون چیه؟چرا نمی گیرمشون؟
میدونم انگیزم زیاده،میخوام حسابی روش انرژی بذارم ولی ده ماه نبودنو چی کار کنم؟
اون چی تو این ده ماه به نبودنم عادت می کنه؟
مگه خودش نبود که از عادتا حرف میزد؟
از نبودنش می ترسم
می دونم کار زیاد دارم ولی دارم همه کارامو به امید  یه چیز انجام می دم
پشت تلفن هامون خیلی خودمو کنترل می کنم
سعی می کنم نوازشاشو نگیرم ،چون می ترسم
ولی فرق من با اون اینه که به عادت کردن اعتقادی ندارم
اگه قرار به عادتم بود که باید بی خیال این مسیری می شدم که دارم شروعش میکنم
اونم این راه

دوست دارم ده ماه دیگه که میام وبمو بخونم پیشش باشم،کنارش،تو همون مسیری  که انتخابش کردم