خطم یکطرفه شده،این حساسیت لعنتی بهاره هم دست از سرم بر نمی داره.عصر با زیبا قرار دارم ولی اصلا حس ندارم،همه چی به خاطر بی حواسی های خودمه.هر بلایی که سرم میاد،نمی دونم کجای کارم،خیلی بی انرژی دارم ادامه می دم، فقط می خوام این ترم آخریه زود تموم بشه.همه چیز تکراریه و بی جذابیت.انرژی نمی گیرم بیشتر دارم کنار میام کاری که همیشه ازش متنفر بودم.دوباره شدم همون آدم ده ماه پیش با همون تفکرات مذخرف

یاد نوشته تو بلاگ سحر افتادم:می سپاریم و می رویم،آسانتر از همیشه.

مرگ درمی زند


"مرگ و پنگوئن"نوشته"آندری کورکف"نویسنده اوکراینی از آن رمان هایی است که نگاهی تازه در رئالیسم دارند.مرگ پنگوین قصه روزنامه نگار جوانی است که با پنگوئن خانگی اش زندگی می کند و به او پیشنهاد شده یادنامه های تسلیت برای آدم های زنده ای بنویسد تا در روز مرگشان منتشر شوند…

مرگ پنگوئن با منطق روایی خونسردانه و به شدت داستان گوی خود به نوعی شکلی از داستان معمایی را می آفریند که تا آخرین لحظات نمی توان آن را پیش بینی کرد.

مرگ و پنگوئن روایت معنا باختگی و غافلگیری روزنامه نگاری است که زندگی اش را می پایند

دو روز ديگه عيده

يك ربع مونده به شش،پاهام كلي درد مي كنه ، ،بله،مرسي،ممنون،چشماتون قشنگ مي بينه لطف دارين، چشم حتما،نه من كوچيكه هستم تو سرويس به زور لبخند مي زنمو سعي مي كنم خودمو آروم و خونسرد نشون بدم.موها ش افتضاحه،همه مي گن واي چه قدر بهت مياد،از فوضولياش بدم مياد زنگ ميزنم و بدون هيچ توجهي بهش با ميلاد حرف ميزنم،
آرامش بخش ترين كار ممكن
آرومه
ركه
و معقول ترين پسري كه تو زندگيم ديدم
پيچيدگي نداره
حالم از معما حل كردن به هم مي خوره
آب انبه مي گيرم
نمي دونم چرا
هيچ وقت انبه دوست نداشتم
شايد  بايد دوست داشته باشم
مجبورم كه دوست داشته باشم
نه يه تمرينه مي خوام ياد بگيرم با مذخرفات كنار بيام
يا به عبارتي همه چيزا رو سياه و سفيد ببينم، تو راه ظرفشو تحمل ميكنم، باهاش كنار ميام
ولي تا ميرم خونه مي دمش به مامان ميگم بيا واست آب انبه گرفتم
ياد تحمل كردن زوركي آدماي اطراف خودم مي افتم كه يه هو مي برم
ميلاد ميگه طبيعيه
زمان ميبره عادت كني آدما رو گوره خري ببيني
سحر رو وقتي خوابه خيلي دوست دارم
دارم نگاش ميكنم
بيدار ميشه ميگه ساكت من خوابم
بعد ميگه از ميلاد چه خبر،اين جمله هميشه اولين يا در نهايت دومين جمله ايه كه هر وقت منو ميبينه ازم سوال ميكنه.
ميگم خوبه،بعضي وقتا خيلي والد ميشه،خواهر بزرگه هميشگي،يك سالو هشت ماه
بابا و مامان درگير ند،كار،عيد،مهمان بازي هاي مسخره….
از بلستش خوشم نيومد
بچه ها دونه دونه زنگ ميزنن
پس فردا عيده
ساعت نه صبح
از عيد فقط باروناشو دوست دارم
دارم تغيير مي كنم
دارم حس مي كنم
نسرين احساساتي داره …
پام يه سايز كوچيك شده
ديروز متوجه شدم
راستي راسته ميگن پاهاي آدما مثل قلب دومشونه؟
پاهام يه سايز كوچيك شدن
در ضمن آب انبه يه كم بد مزه بود

 

تعهد

با هم خوشحال می شیم،با هم میخندیم،با هم کودک می شیم،والد و بالغ می شیم،بچه گونه حرف میزنیم و تو دنیای کوچولو ها مانور می دیم ،با هم تصمیم می گیریم با هم خرید میریم با هم خسته می شیم با هم مشروب می خوریم با هم کلی راه میریم همون مسیرای همیشگی رو ، کافه میریم همون یکی دو تا کافه تکراری رو  راحت ترین کافه های دنیا.با هم بد اخلاق میشیم.با هم صحبت می کنیم، با هم بحث می کنیم تف میکنیم ، کلاس میریم،
این کیه که اینقدر عوض شده؟
همه حرفای تو کافه یادمه
اون اولا
همه چی عجیب بود
هنوزم هست
دیشب تا صبح چراغ خوابم روشن بود
ام پی تری تو گوشم
از آیندم میترسم
حرف میزنم
این سومین بار بود گریه مو دید
می خوام برم یه جا جیغ بزنم
دارم خفه میشم
باید خودم پا بشم
من دارم خفه می شم
کسی کمکم نکنه
این کیه که اینقدر عوض شده؟
تعهد؟
خدای من
من زیر مانتوم لباس می پوشم عادت 23 سالم ترک شده
نه داره ترک میشه
من پل هامو کنترل می کنم
پله های دانشگاهو تند تند میرم بالا
موبایلو میزارم رو ویبره
نگاها نباید دنبال بشه
غذا می خورم
راستی تعریف دوست معمولی چیه؟
6574
آره تعهد
این کیه اینقدر عوض شده
نگرانی آینده
می خوام خودم بلند بشم

کسی کمکم نکنه

زن!

امروز روز جهانی زن بودش،یه دفه یاد جمله ای که تو 360 خودم نوشته بودم افتادم:"این حس زنانگی سخت آزارم میده."
جمله رو وقتی نوشتم که داشتم شاید برای هزارمین ماه  از درد و افسردگی زنانگیم به خودم می پیچیدم
اس ام اس می زنن تبریک می گن،دوست ندارم،من همون دختر بچه کوچیکم.خودمو همون نسرین کوچیک می بینم.الان حس دختر کوچولویی دارم که ترسیده و هیچ جای امنی را واسه قایم شدن پیدا نمی کنه بعد در نهایت میره پشت پرده خودشو قایم می کنه و فکر می کنه دیگه هیچ کسی نمی تونه پیداش کنه،تو کارامو در گیریام خودمو قایم کردم و از خودم فرار میکنم و قایم می شم.خودم از خودم فرار می کنم.آرش میگه خیلی جلویی داری درستو تموم می کنی  4 سال سابقه کار داری.راضیه میگه کارت عالیه
سپیده می گه آخه چه مر گته؟ولی خودم میگه کجای کاری تو هنوز با خودت کنار نیومدی.
چند روزه میخوام بهش بگم ولی نمیشه.
19 خرداد
انرژی ندارم
نمیدونم از پشت پرده میام بیرون یا نه همون جا از ترس  خودمو خیس می کنم
شاید…..
بالغم همش چراغ قرمز میزنه میگه
 الان
حالا
نه گذشته
نه آینده