چرا مرغ از از خیابان رد شد؟

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟

ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

ــ موسي : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمين آمد و به مرغ گفت به آن سوي خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگارخشنود همي گشت.

ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتنابناپذير بود .

ــ خاتمي: چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند

ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

ــ نيچه: چرا که نه؟

ــ فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد . آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟

ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .

ــ همينگوي: براي مردن . در زيرباران


ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .

ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و
ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد


ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هرروز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند .توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟

ــصادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بودغافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر

ــ شیرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي
را فراري نميدهد .

ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها .

ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت .

ــ کافکا : ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت . مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بيتوجه ووحشتزده انداخت . اين ک. رامجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را باحضور فيزيکي خود مواجه کند ودستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود

ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم

ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ وسپاه .

ــ ناصرالدينشاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم ازخيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد

ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم

ــ طرفدار داستانهاي علمي تخيلي: اين مرغ نبود که ازخيابان رد شد . مرغ خيابان وتمام جهان هستي را متر وسانتيمتر به عقب راند


ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بارديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟

ــ جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريس جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .

ــ سعدي : و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود وي را گفتم : از چه رو تعجيل کني؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کن

ــ احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشههاي ذهن خويش، ميجويم .من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان . و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ

ــ رنه دکارت : از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آي نفسکش

ــ بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني

ــ پدرخوانده : جاي دوري نميتواند برود .

ــ فروغ فرخزاد : از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .

ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد.. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند .

ــ پاريس هيلتون: خوب لابداونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده

ــ هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد ! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد

ــ احمدي نژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است . ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد .موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد

ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه

خداحافظ

با هم رفتیم بیرون

،باید میرفت دکتر،به خاطر سردردهاش ،وقت دکتر گرفته بود

،با هم رفتیم دکتر،بهش گفته بودم آدرس مطب دکتر را بلدم مثل همیشه تو راه کلی بهم تیکه انداخت که خدا به داد برسه که تو راهنمایی، بعد حرف جدی،بعدشم بحث ،حرف نمی زدیم ،

قرصاش کمتر شد،

موقع معاینه دکتر خیلی دوسش داشتم

 بازم رفتیم جای همیشگی،درد سرش منم اذیت می کرد،داغ بود ولی چیزی بهش نگفتم.داغ بود،سردردش زیاد،درد سرش اذیتم می کرد،دستش رو زانوم بود،داغ

دوباره مثل همه روزای سردی که با هم داشتیم همان خیابون 16 آذر را پیاده امدیم

دستم مثل همیشه تو دستاش تو جیب کتش بود

حرفا تو کافه اذیتش کرده بود

بعد بهم جواب داد

من حرفای تو دلمو گفتم

اونم گفت

باهام امد کارت خریدم

بعد وایستاد تا برم تو خونه

نه قبل رفتن گفت:حرف های قشنگی زده نشد و بعد خداحافظ.….

شاهين ميگه بنويس،انقدر بنويس كه راه بيفتي،ميگم آخه من كه تحليل گر نيستم،اصلا راجع به چي بنويسم،ميگه بنويس خودش مياد،راجع به سخنراني سالانه بوش بنويس،وقت كمه،ستون تحليل روزنامه هم مونده،سعيده گير داده چي بگيرم تر جمه كنم ،بهش ميگم ،دوباره گير ميده،اينا خوبن؟بهش ميگم دختر خوب آخه من كه فرانسه بلد نيستم بگو مضمونشون چيه، ميگه شبيه انگليسيه ببين خوبه ترجمه كنم

خداي من چرا اينجا هيچ كس….

دارم سعي ميكنم عادت كنم

راستي دلم هم خيلي درد ميكنه

emoticon

نفتي

عذرا همان‮طور كه گوشه‮هاي چادرنماز چيت گل اشرفيش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّة گلي را با اطمينان و دل قرص به ضريح امام‮زاده بست. بعد سرش را بالا كرد و چشمان درشتش را به قنديل‮هاي پر از گرد و خاك سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زير لب زمزمه كرد:
- اي آقا! اي پسر موسي بن جعفر، مراد منو بده. پيش سر و همسر بيشتر از اين خجالتم نده. يه كاري كن آقا كه من سر و سرانجومي ‮بگيرم و يه خونه زندگي بهم بزنم. يه شوور سربه‮راهي نصيبم كن كه منو از خونه بابام ببره؛ هر جا كه دلش ميخواد ببره. من ديگه به‮غير از اين هيچي از شما نمي‮خوام. .همين يه شوور و بس. مگه از دستگاه خداييت كم مي‮شه مگه من چمه؟ چه‮طور به دختر عزيزخان كه يه سالك به اون گندگي، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبي دادي؟ اي آقاقربونت برم. با خداي خودم عهد مي‮كنم كه اگر به مرادم برسم يه گوسبند پرواري نذرت كنم.
به غير از عذرا يك قاري كور هم در آنجا بود كه توي رواق نشسته بود و چپق مي‮كشيد و گاهي هم يك آيه قرآن از حفظ مي‮خواند و صداي مرده و كش دارش توي فضاي مقبره مي‮پيچيد .عذرا ضريح چوبي قهوه اي را كه هزاران دخيل رنگ وارنگ ديگر به آن بسته شده بود، قرص و قايم چسبيده بود و نفس نفس مي‮زد. اشك دور پلك‮هاي چشمش جمع شده بود .يك آرزوي دردناك و يك بي‮چارگي مزمن آميخته با شرمساري، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز كرد و بست.
بعد پيشانيش را به ضريح چسبانيد و رك و مات به لاله‮ها ورحل‮هاي روي قبر نگاه كرد .روي قبر، يك روپوش ماهوت سبز بيدخورده‮اي كه پر از گردوخاك بود، كشيده بودند. لاله‮ها و رحل‮ها جلوي اشك چشمان عذرا مي‮لرزيد. ظاهراً چيزهاي روي قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود كه هيكل بلند مردانه اي زيرش خوابيده. عذرا اين طور فكر مي‮كرد. سراپاي قبر را با تعجب و كنج‮كاوي ورانداز كرد و پيش خودش خيال كرد:
- قربونش برم چه قد رشيدي داشته!
اما از اين‮كه از يك مرد، شوهر خواسته بود خجالت كشيد و صورتش گل انداخت. با شتاب و چابكي از سرجاش بلند شد. چند ماچ چسبان صدادار، خيلي شهواني و از روي دل پري به ضريح كرد؛ آن‮وقت بي آن كه دست‮هايش را از محجر بردارد، دو بار دور قبر طواف كرد و باز سرجاي اولش نشست. در اين‮جا دوباره گره اي را كه بسته بود، با ملايمت كشيد و آن را آهسته نوازش كرد. اما وقتي كه ديد يك دخيل زمخت دبيت سربي رنگ كه قبلاً در آن‮جا بسته بودند، روي دخيلي كه خودش بسته بود افتاده، خلقش تنگ شد و با غيظ گره شله را از زير دخيل بيت سربي بيرون كشيد. چند بار آن را نوازش كرد. مثل باغباني كه بدون انتظار، گل اصيلي را در ميان انبوهي از علف خودرو يافته باشد، آن را از ميان دخيل‮هاي ديگر مشخص و نمايان ساخت. اما ناگهان يكه خورد و به نظرش رسيد كه شايد آن را هم مردي براي سفيد بختي بسته باشد. پيش خودش خيال كرد:
- گاسم يه مردي كه زن مي‮خواسه اينو بسته باشه؛ قسمتو كي مي‮دونه؟ حالا من اينو اين جوري عقبش زدم، بل كه اومد نيومد داشته باشه.
با شور شهوت‮ناكي به دخيل دبيت سربي رنگ كه خشن ومردانه كنار گره شله گلي خودش بسته شده بود، خيره شد. از ديدن آن دلش تو ريخت و حس كرد كه محبت سرشاري از آن دخيل در دلش پيدا شده. گره دبيت برايش مظهر يك مرد قوي‮و دلخواه شده بود و به قدر يك شوهر آن را دوست مي‮داشت. از رفتار خشني كه با آن كرده بود، پشيمان شد. دخيل سربي رنگ در نظرش به شكل مردي در آمده بود كه دستش رابه طرف او دراز كرده بود و مي‮خواست او را در بغل بگيرد. دلش فشرده شد. دزدكي نگاهي به اين طرف‮وآن طرف كرد. بعد آهسته لب‮هايش را روي دخيل دبيت سربي رنگ چسباند وآن را با شور فراوان بوسيد. چشمانش هم بود. بوي پر زهم تخته كهنه و دبيت را با ولع بالا مي‮كشيد و تخته ضريح را بين انگشتان عرق كرده‮اش فشار مي‮داد. پيش نظرش مردي كه شكل صورتش درست معلوم نبود و لباس سربي رنگ به تن داشت، جلوش ورجه ورجه مي‮زد و ازش فرار مي‮كرد. چشمانش را باز كرد و به آرامي‮ دخيل سربي را روي دخيل شله خودش گذاشت، همان‮طور كه اول بودند بعد با عجله از حرم بيرون رفت. در اين دنياي گل‮وگشاد و شلوغ، عذرا از تنهايي وحشت مي‮كرد. هركس به فكرخودش بود؛ و كسي نمي‮دانست كه عذرايي هم در دنيا وجوددارد كه از وحشت تنهايي به ستوه آمده و شوهر مي‮خواهد. هزاران هزار مرد بودند، زن مي‮خواستند و اگر از دل عذراي بيچاره خبر داشتند شايد برايش سر و دست مي‮شكستند. ولي خوب، كسي چه مي‮دانست. چه بسيار زن‮ها و مردها كه شب‮ها به آرزوي هم بر تختخواب مي‮روند و از حال هم ديگر خبر ندارند. واي از آن روزي كه اين لحاف و تشك‮ها به زبان بيايند. آن‮وقت است كه ديگر مردم از هم وحشت مي‮كنند.
سراسر زندگي عذرا در انتظار مي‮گذشت. مثل آن بود كه هميشه منتظر بود كه يك نفر در كوچه را بزند و از او خواستگاري كند و دستش را بگيرد و با خودش ببرد. اين انتظار صبح به صبح كه از خواب بيدار مي‮شد، ترو تازه مي‮شد. اما هيچ‮كس جز نفتي كه سال‮ها بود به خانة آن‮ها نفت مي‮داد، به آن جا رفت وآمد نداشت. تنها همين مرد بود كه همه روزه با لباس روغن چراغي و خال گوشتي روي پلك چشمش مي‮آمد در خانه؛ پيت خالي را از دست عذرا مي‮گرفت و نصفه مي‮كرد و مي‮داد و مي‮رفت. گاهي همان‮طور كه تو خانه مشغول كار بود، صداي در زدن به گوشش مي‮رسيد؛ و چون مي‮دويد و در را باز مي‮کرد، مي‮ديد هيچ‮كس نيست. آن‮وقت بود كه ديگر حتم مي‮كرد خيالات به سرش زده. هزاران شوهر خيالي براي خودش خلق مي‮كرد و هر يك را در جاي خود مي‮پسنديد. حتي از آن يكي هم كه نفتي بود و يك خال گوشتي روي پلك چشمش بود، خوشش مي‮آمد. اما تمام زندگي عذرا يك طرف و مسافرتش به قم يك طرف. خاطره اين سفر، بستگي شيريني با زندگي او داشت. در همين مسافرت بود كه براي اولين بار در عمرش، دست خشن و مردانه شوفر اتوبوس زير بغل او را نزديك پستانش گرفت و سوارش كرد. آن شب را هيچ‮وقت از ياد نمي‮برد و هميشه دقايق آن را به خاطر مي‮آورد و از آن لذت مي‮برد. لذتي جنون‮آميز و شهواني.
شب تاريك و گرمي‮بود كه پايين كوشك نصرت پنچركردند. تمام مسافرين پياده شدند. عذرا هم پياده شد. بوي رطوبت آميخته با مرداري از طرف درياچه بلند بود. ستاره‮ها، مثل آن‮كه ماه را كشته و چالش كرده بودند، تو آسمان سياه سوسو مي‮زدند. شاگرد شوفر بنزين مي‮ريخت. خود شوفر هم بغل پله اتوبوس ايستاده بود و به زن‮ها كمك مي‮كرد سوار شوند چون كه ركاب اتوبوس زيادي بالا بود. وقتي كه دست‮هاي پر قوت و زمخت شوفر، بيخ بازوي عذرا را نزديك پستانش گرفت، بوي تند بنزين زد به دماغ عذرا و لذت هرگزنديده‮اي در خودش حس كرد. دلش تندتند زد و نمي‮دانست چكار بكند. تا وقتي كه رفت ته اتوبوس روي صندلي نشست، هنوز گيج و منگ بود. مثل اين‮كه خواب شيرين نيمه تمامي‮ديده باشد، با ولع و گيجي پي باقيش مي‮گشت. چند بار عضلات گلويش براي قورت دادن آب دهنش به حركت آمد، اما دهن و گلويش خشك شده بود و بي‮آن‮كه خودش بداند هنوز بازوي راستش را به پهلو زور مي‮داد و مي‮كوشيد از فراري شدن لذتي كه داشت، جلوگيري كند. بوي بنزين هم منگش كرده بود. مدت‮ها بعد از آن در خواب و بيداري دست راستش را به پهلوي خود فشار مي‮داد و خوشش مي‮آمد. بوي زهم دبيت سربي و بوي تند بنزين به دماغش مي‮رسيد و كيف مي‮كرد. حالا خيلي وقت بود كه عذرا، كف باغچه‮ي حياط خودشان زير درخت انار نشسته بود و به انارك‮هاي فسقلي گرد گرفته آن نگاه مي‮كرد و باز هم به فكر شوهر بود. ناگهان صداي نفتي از پشت در بلند شد كه فرياد مي‮كرد:
- نفتي! هاي نفت!
 عذرا با دستپاچگي از جايش بلند شد، ولي همان دم ايستاد و دستش را گذاشت روي تنه كج و كوله درخت انار و در رفتن دو دل ماند. پيش خودش فكر كرد:
- بالاي سياهي كه رنگي نيس. هر چي باداباد. گاسم كه زن بخواد. گناه كه نيس؛ نشوم نيس. گاس اونم مثه من پي كي بگرده.
دم در كه رسيد، پيت خالي را به طرف نفتي دراز كرد. اين دفعه دست‮هاي سبزه‮اش را بيشتر از هميشه از زير چادر نماز چيت گل اشرفيش بيرون انداخت و النگوهاي شيشه‮اش را زير چشم نفتي نگاه داشت. نفتي با اخم هميشگي‮اش پيت خالي را از دست او گرفت و مشغول نفت ريختن شد. اين دفعه هم بوي تند بنزين زد به دماغ عذرا و دلش تپ تپ كرد.
- عمو نفتي، شما بنزين نميرفوشين؟
- بنزين برا چي مي‮خواسين؟ مبادا خانم يه وخ بنزين بريزين تو چراغ كه گُر مي‮گيره‮ها!
- خودم مي‮دونم كه گُر مي‮گيره… اما خوب واسيه چيزاي … ديگه.
- واسه چي مثلاً؟
- واسيه تو ماشين. راسي شوما زن ندارين؟
 - سه‮تا.
- بچه چه‮طور؟
- نه، اجاقم كوره.
- تا چارتا كه حلاله. گاسم بعد پيدا بشه. خدا رو چي ديدي… آدم خوب نيس بي‮عقبه بميره.
- نه قربون، همين شم كه مي‮بيني زياديه. كي حال داره؟ مگه ما واسيه باباننمون چي كار كرديم كه اولادامون واسيه ما بكنن؟
عذرا هنوز دم در ايستاده بود و خيره به چكه‮هاي نفت كه روي زمين پهن شده بود، زل زل نگاه مي‮كرد. يك پيازفروش، خرش را برابر او نگه داشت و با صداي گرفته‮اي گفت:
- خانوم دو ري پياز خوب انباري داريم، نمي‮خواين؟ پيازش خيلي خبه. مال اصباهونه.
از دور صداي آشناي نفتي به گوش مي‮رسيد:
 - نفتي!‮ هاي نفت!

صادق چوبک

ازکتاب: خيمه‮شب‮بازي

مهران قاسمی

پنج شنبه، روزنامه نگاري يک دهه ايران با مهران قاسمي به خاک سپرده شد.مهران، دوست نجيب و خنده روي ‏کلمه و انسان؛مهران تمام روزنامه نگاري يک دهه گذشته ايران نبود اما نماد يک دهه روزنامه نگاري ما بود؛ هم ‏او که در ميان اشک و افسوس به خاکش سپرديم.‏

او نماد همه شعور، تواضع، جسارت، مهرباني، جديت، استعداد، آزاد انديشي، و البته و فشار بر يک دهه روزنامه ‏نگاري و رنج روزنامه نگاران يک دهه بود.و همين است که مي گويم پنج شنبه روزنامه نگاري يک دهه را به ‏خاک سپرديم.‏

براي چنين نماد عزيزي، سرودن مرثيه کافي نيست.من نيز چون همه همکارانم دوستش داشتم، با او خنديده ام، با ‏او خبر و خودم را خورده ام.با مهران براي گرفتن حق التحرير جنگيده ام، و با او و در رفتنش گريسته ام.‏

به عکس هايش خوب نگاه کنيد، پشت آن لبخند، توقيف ده ها روزنامه، حق التحريرهاي نگرفته، حقوق کم، رنج ‏بسيار، فشار سانسور و خودخوري، ساعت ها چانه زني براي دور زدن سانسور دولتي و ملتي را مي شود ديد.‏

به کارنامه اش نگاه کنيد، نوشتن در روزنامه هاي ياس نو، اعتماد، وقايع اتفاقيه، شرق، توسعه و شهروند امروز و ‏روزنامه اعتماد ملي بخشي از کارنامه او و البته نشانه اي از سال ها در به دري از اين روزنامه به آن روزنامه ‏است؛روزنامه هايي که اغلب توقيف شده اند، يا تحت فشار مراکز قدرت در معرض تعطيلي و توقيف قرار دارند.‏

مهران، مدل امروزي ميرزاده عشقي و ميرزا جهانگيرخان است و فرخي يزدي.مدل هشتاد دکتر فاطمي، و محمد ‏مسعود است.نام امروزين خسرو گلسرخي و رحمان هاتفي و همه نامداران و بي نام هايي است که عشق شان همان ‏گربه خواب آلودي بوده و هست که خاکش اشتهاي غريبي به پاک خواري دارد، و حکومت هايش نيز اشتهاي ‏عجيبي به تحميل جوانمرگي به روزنامه و روزنامه نگار و هرچه که عطر آگاهي داشته باشد.‏

فکر نمي کنم از سال ها روزنامه نگاري سابقه قابل توجهي در بيمه داشته باشد، همان طور که فکر نمي کنم ‏اندوخته اي از مال دنيا پس از اين همه سال نوشتن داشته باشد، مثل همه روزنامه نگاران ديگر ما.‏

نوشتن در روزنامه هاي اصلاح طلب در اين سال ها، مهران قاسمي و همه روزنامه نگاران ديگر چون او را در ‏محاصره قرار داده؛محاصره اي که يک سويش فشار، سانسور، پرونده سازي، و هزار دغل بازي ديگر اصحاب ‏قدرت و حکومت در حال حاضر يکدست است و آن سوي ديگر محروميت از حدااقل حقوق صنفي ناشي از بي ‏امکاني روزنامه هاي نيمه مستقل.‏

مرگ 3 روزنامه نگار در کمتر از 40 روز به سکته و بيماري و يخ زدگي نشاني است از محاصره روزنامه ‏نگاران از همه جانب که با حضور مرگ تکميل شده است.فهرست جوانمرگي در روزنامه نگاري اين سال ها اما ‏بلند تر از اين هاست؛مي شود فهرستي بلند از روزنامه نگاراني تهيه کرد که در اين يک دهه بر آمدند و خوش ‏درخشيدند اما مجبور به "ترک صحنه" و تغيير شغل و زندگي شدند.مي شود فهرست مشابهي از روزنامه نگاراني ‏تدارک آورد که مجبور به "ترک صحنه" از طريق ترک وطن شدند و مي شود فهرست بلند تري از روزنامه ‏نگاران را فراهم کرد که در اين دو، سه سال اخير براي ترک صحنه تحت فشار قرار گرفته اند.‏

فهرست هاي ديگري هم هستند؛روزنامه نگاران بازداشت شده، روزنامه نگاران محاکمه شده، روزنامه نگاران ‏احضار شده، روزنامه نگاران زنداني، روزنامه نگاران اخراج شده، روزنامه نگاران سانسور شده.‏

و عجيب نيست اگر بگويم که اين فهرست ها به اندازه فهرست روزنامه نگاران بيمه نشده، روزنامه نگاران بيکار، ‏روزنامه نگاران حق التحرير هاي دير و پر سوخت و سوز، روزنامه نگاران بي خانه، بلند است.‏

مرگ مهران پرده ديگري نيز از ميان برداشت و آنکه وزيري که ماهي يک بار روزنامه نگاران را به کودتاي ‏مخملي متهم مي کند، و رئيسش هفته اي يک بار ناتواني مديريتي خود، و هرچه مشکل است از رشد تورم و ‏گراني مسکن تا برملا شدن دروغ هاي انتخاباتي را به روزنامه ها و روزنامه نگاران نسبت مي دهد، حتا گور را ‏بر روزنامه نگار جماعت دريغ مي کند.‏

آن شرح که مدير مسئول روزنامه اعتماد ملي داده است از سردواندن معاونان وزارت ارشاد براي دادن مجوز ‏تدفين مهران در قطعه هنرمندان دردناک است؛ پاکي مهران قاسمي و رايزني يکي دو اهل فرهنگ با مسئولان ‏شهري البته قطعه اي از بهشت زهرا را نصيب روزنامه نگاران کرد در نهايت.‏

مهران را و روزنامه نگاران پاک و روزنامه نگاري ما را نيازي البته نيست و نبوده به کرم اصحاب قدرت که او ‏و آن ها دوست کلمه و انسان بوده و هستند، و جاي دوست کلمه و انسان "سينه مردم عارف" است، اما يادمان ‏هست و يادمان مي ماند که همان مردم پيش از اين با گورهاي پر جبروت قدرت پرستان چه کرده اند.

منبع:روز آن لاین‏

غیبت یاران هاشمی

با بسته شدن پرونده ثبت نام برای نامزدی در انتخابات مجلس هشتم، در حالی که اصلاح طلبان با همه ‏هشدارهائی که دریافت داشتند با تمام قوا وارد صحنه شدند، اما غيبت حزب اعتدال و توسعه – هوادار میانه ‏رو نظرات هاشمی رفسنجانی – به طور ناگهانی از ثبت نام خودداری کرد، از نهضت آزادی هم کسی نام ‏نویسی نکرد.‏

هر چند با توجه به حملات یک پارچه هواداران دولت و جناح سنتی راست به نهضت آزادی و ملی مذهبی ها، ‏خودداری آن ها از نامزدی در انتخابات طبیعی می نمود ولی به همان نسبت غيبت هواداران رييس مجلس ‏خبرگان سئوال برانگيزست. چنان که روزنامه اعتماد به آنان "غايبان بزرگ" نام داده و نوشته کساني مانند ‏حسن روحاني، محمدباقر نوبخت، فاطمه هاشمي، محمود واعظي،‎ ‎حسين محلوجي و… قرار بود از طرف ‏حزب اعتدال و توسعه کانديداي انتخابات‎ ‎شوند و جريان اعتدال گرايان را به عنوان ضلع سوم انتخابات راه ‏اندازي‎ ‎کنند. حزب اعتدال و توسعه به عنوان محور جريان موسوم به اعتدال گرايي از‏‎ ‎چندي پيش به فعاليت ‏حزبي و سياسي خود افزوده بود.‏

بنا به خبرهای منتشر شده اين حزب اعلام کرد با‏‎ ‎حمايت از کانديداهاي ميانه رو متعلق به جناح هاي سياسي ‏مختلف و با محوريت‎ ‎جريان اعتدال گرايي وارد رقابت هاي انتخاباتي خواهد شد. ظاهراً تا‎ ‎آخرين ساعات ‏روز جمعه هم چنين انگيزه يي در ميان بوده اما به ناگهان اعضاي‎ ‎حزب به صورت دسته جمعي تصميم به ‏خودداري از حضور در انتخابات گرفته اند‎. ‎

البته ظاهراً اين اتفاق در برخي از استان هاي کشور رخ نداده و برخي اعضاي‎ ‎حزب اعتدال و توسعه کانديدا ‏شده اند. چنانچه حميد رضايي قلعه سخنگوي ستاد‎ ‎انتخاباتي حزب اعتدال و توسعه در گفت وگو با آفتاب ‏اسامي برخي کانديداهاي‎ ‎اين حزب در شهرستان ها را اعلام کرد. وي گفت؛ به عنوان مثال خانم دکتر‎ ‎زهرا ‏پيشگاهي فرد از حوزه انتخابيه اصفهان، آقاي دکتر محمدعلي محمدي از‎ ‎حوزه انتخابيه رشت، آقاي مهندس ‏علي اکبر آقايي از حوزه انتخابيه سلماس و‎ ‎آقاي محمدعلي شعباني از حوزه انتخابيه کرمانشاه ثبت نام کرده اند ‏که قطعاً‎ ‎به صورت جدي در عرصه انتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي حضور خواهند‎ ‎داشت

کارشناسان از قبل پیش بینی می کردند حزب اعتدال و توسعه در کنار حزب‏‎ ‎کارگزاران سازندگي به عنوان ‏دو بازوي هاشمي رفسنجاني در عرصه سياسي نظام‎ ‎جمهوري اسلامي فعاليت کنند حتي برخي محافل ‏راستگرا اين تحليل را‎ ‎ارائه داده بودند که هاشمي براي کاهش فشارها و انتقادات تصميم گرفته است‎ ‎توجه ‏بيشتري به حزب اعتدال و توسعه نشان بدهد تا حزب کارگزاران. اما با‎ ‎اتفاقي که افتاده است وضعيت مبهمي ‏پيش روي يکي از جريان هاي حامي هاشمي‎ ‎رفسنجاني به وجود آمده است.‏

غيبت حسن روحانی از انتخابات آینده در حالی است که هفته گذشته از منابع مطلع درز کرده بود که به ‏خواست هاشمی رفسنجانی قرار بوده که جناح راست حسن روحانی را در فهرست خود قرار دهد و او تنها ‏کسی باشد که در فهرست هر دو جناح نامش در میان باشد. اما نبودن وی اثر بزرگی که دارد این است که ‏رقابت برای رياست مجلس را به داخل جناح راست می برد که اگر به اندازه کافی نماينده به مجلس بفرستند ‏بايد بين علی لاريجانی و غلامعلی حدادعادل یکی را انتخاب کنند.‏

‏ حزب‏‎ ‎کارگزاران سازندگي که يک پا در جريان اصلاح طلبي و يک پا در جريان اعتدال‎ ‎گرايي مورد حمايت ‏هاشمي داشت، به عنوان رابط و وصل کننده اين دو جريان‎ ‎شناخته مي شد. حزب اعتدال و توسعه هم به ‏عنوان محوريت جريان اعتدال گرايي با ‏‎ ‎تمايل نسبي نسبت به جناح راست خود را به تنه اصولگرای هاشمی ‏نزديک می کرد و گمان مي رفت اين دو جريان بتوانند در نهايت اکثريت نسبي يا اقليت قوي‎ ‎و تاثيرگذار ‏مجلس هشتم را به خود اختصاص دهند.‏

به هنگام تولد به گونه ای در این زندگی سر فرو می بریم که در حوضچه حقیقت،هیچ کس به ما این اطمینان خاطر را نداده است که آب حوضچه همیشه و در هر لحظه حرارت دلخواه را خواهد داشت.حقیقت همه جا در کنار من است ، در همه جاهست،حقیقت جسم ما را آبیاری و شقیقه هایمان را خنک می کند،حقیقت در کنارمن می ماند تا آن هنگام که ادعا کنیم چیزی بهتر و فراتر از آن می شنا سیم . گاهی جسم و روح بیست و سه ساله ام را توان مقابله با این حقیقت نیست،گاه که نه چندان اندک گریز از این تلخ جوهره را سرلوحه  خود میچینم.چه چیز فراتر از آن یافته ام؟حقیقتی را به فراموشی سپردم و به دگر گونه برتر حقیقت دیگری دست یافتم باید چیزی را از دست بدهیم تا چیزی بیاموزیم  و من چیزهای زیادی آموختم،از دست دادم باز هم امشب هم از دست دادم درست بعد از بحث های منطقی پشت تلفن و همان لحظه دلهره وار و با گونه های خیس متوجه آموختنم شدم و شاید شکستی در ورای این آموختن،اکنون توان آموختنم نیست شکستنم را باور ندارم استقامت او در شکستن را پیشتر شاهد بودم، نقل شکستنش را نیز،آموخته بود در 24 سالگی .  آب حوضچه را هم یارای مدارایی با من نیست.سوزش سرمای یخ زده حوضچه حقیقت هراس از پیشروی را برایم سخت سهمگین و دشوار کرده است.گرمای بی مدارایی حوضچه هستی او را بهانه سختی سرمای خود میکنم و ناتوانی خویش را توجیه من بودم که تفکر" ژرف ترین مسیرها، مسیرهایی که به دور دست ترین نقطه جنگل زندگی راه می برند ،غالبا به دلایل جزیی و بسیار شادی آور انتخاب می شوند" را در او غالب ساختم شاید اکنونم را انتظار غلبه انرژی و ناخودآگاه نه چندان کم تاثیر اوست  برای اول بارخود را محتاج تاثیر می پندارم.زنده ام ،میزیم گرچه میدانم: زندگی زنده ها را از نظر پنهان می کند آنها را سرمست می کند و در هزاران رابطه پوچ و بی ثمر گرفتار می سازد، راهی بجز اینم نیست

مشرف به جاى بوتو


درست دو هفته پيش از ترور بي‌نظير بوتو مجله نيوزويك مقاله‌اي را به چاپ رساند در رابطه با گفت‌وگوي‌نزديكي ميان بي‌نظير بوتو و ژنرال پرويز مشرف و اينكه هر دو شايد به گونه‌اي در انتظار يك چنين اتفاقي بودند. در اين ميان هيچ‌گونه وحشتي از قرباني شدن به چشم نمي‌خورد. به طور خلا‌صه اينكه به اعتقاد نويسنده مقاله هيچ‌گونه تعجبي ميان دو رهبر از به وقوع پيوستن چنين حادثه احتمالي وجود نداشت. شايد بتوان گفت انتظارات و پيش‌بيني‌هاي احتمالي نويسنده مقاله چندان اشتباه از آب درنيامد. در اين ميان مشرف مستوجب پاداش و بي‌نظير بوتو نيز ترور شد. در متن گزارش از پرويز مشرف سئوال شد آيا اين چنين تصور نمي‌كنيد كه پس از وقوع حملا‌ت يازدهم سپتامبر به گونه‌اي گردن خود را در مقابل ايالا‌ت متحده خم كرده‌ايد. مشرف در پاسخ گفت، نه من تنها گردن خود را در مقابل مردم پاكستان خم خواهم كرد و نه در مقابل هيچ گروه و يا كشوري. ما تنها در حال گام برداشتن در راستاي يك حكومت دموكراتيك، عملكرد بر طبق اصول دموكراسي، آزادي مدني و رعايت حقوق بشر هستيم كه متقابلا‌ رضايت جهاني را نيز با خود به همراه خواهد داشت، او افزود اگر شما در رابطه با اين موضوع اين‌چنين فكر مي‌كنيد…
مشرف گفت ما قصد داريم به زنان قدرت دهيم و سازمان‌هاي دموكراتيك ايجاد كنيم، اما آيا اين پاسخ به راستي متعلق به مشرف بود. اينگونه تصور نمي‌شد. تمامي‌اين موضوعات اهداف زني به نظر مي‌رسيد كه خود را قرباني آنها كرد. از مشرف پرسيده شد آيا فكر مي‌كنيد در كنار بي‌نظير بوتو قادر به فعاليت خواهيد بود. سئوال وحشتناكي كه پاسخ آن چندان بسط داده نشد. مشرف گفت بوتو به فعاليت‌هاي خود به عنوان نخست‌وزير ادامه خواهد داد.
منبع: هافينگتن
تاريخ: 28 دسامبر 2007