دست و پا می زنم
مدرنیته ای که آوارگون طبیعت،احساس و عشق را نابود می کند
موبایل صداش در میاد، روز از نو روزی از نو،
سعید میاد حیات نو ، واسه اعتماد ملی مطلب می خواد،شاهین میگه همشهری دیپلماتیک ترجمه میخواد
باشه شاهین باشه،
حرفشو قطع نمیکنه:نسرین در مورد ترکیه و کره شمالی.
باشه شاهین باشه.
سعید فقط بالای مطالب اسم منو نزن.
_ حالا در مورد سپاه پاسداران مطلب میدی ؟ میزنم.شماره شناسنامتم میزنم.
باشه مهشید میام ولی نه تا ساعت 4،فقط تا ساعت 2 میتونم بیام بعدش باید برم حیات تا 9 شب اونجام.
دستها میسایم تا دری بگشایم، بر عبث می پایم
حسابی گیج شدم،مامان گیر داده:صبح تا شب که نیستی شبهام که با ما شام نمیخوری.
تو ماشین به اوضام فکر می کنم ،به مردم ،به میلاد ،ا ینکه یک هفته هست که با مروارید هی قرار میزاریم واسه هم باشیم ولی نمیشه،اونم درگیر تر از من،اینکه فرصت خواندن واسه فوقم نمی کنم،
دلم گرفته
،غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند،
دستها میسایم تا دری بگشایم، بر عبث می پایم،
میلاد میگه رفتن تو خیلی ساده تر از منه،
دلم گرفته
کی می رسد باران؟
هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سحر،او نیست با خودش او رفته با صدایش،اما او خواندن نمی تواند
اینجا کسی نیست،تنها تنها تنها
هزار قناری خاموش در گلوی منکاش زبان سخن بود مرا
