آیا دوباره من از پله های کنجکاوی بالا خواهم رفت ، تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟

so soon

Itwent from so good… to so bad…so soon

so good ,to so bad, so soon

but noboddy told me,so I never knew

it goes from so good,to so bad,so soon

it started with words like forever

and went from always,to sometimes,to never

from give me some lovin"… to give me some room

so good… to so bad…so soon

it went from so god… to so bad…so soon

so good,to so bad,so soon

ifnobody told you,it is time that you know

it goes from so good .to so bad ,so soon

یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند ، یک معجون جادویی در چایهی ریخت که تمامی ساکنان آن شهر از آن می نوشیدند.هر کس از آب می نوشید، دیوانه میشد.صبح روز بعد همه مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند،به جز خود شاه و خانواده اش که همه چاه مخصوصی داشتندو جادوگر نتوانسته بود آن چاهرا مسموم کند. شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی، مردم را مهار کند.اما پلیس ها و کاراگاه ها هم ازآن آب مصموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیم های پادشاه احمقانه استو تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند.وقتی ساکنان آن سرزمین آن فرمان ها را شنیدند ،مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمان های نا معقول صادر می کند.به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گیری کند.پادشاه با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت: بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم.بعد ما هم مثل آنها می شویم.و همین کار را کردند.پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن.زیر دست هاشان بلا فاصله توبه کردند.حالا که شاه داشت تا این اندازه خردمندانه سخن می گفت چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟ آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشور های همسایه بود.و پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند