من 24 ساله شدم

امروز هم گذشت و رفت و من هنوز دارم توی باد غلط میخورم و میرم این ور و اون ور…
انگار که اصلا سرنوشتی در انتظار نسیم  خسته شده از وزیدن نیست
انگار که ده سال پیرتر شدم
دلتنگی و ناراحتی ها را وصل می کنم به حس و حال ناشی از شروع بدترین درد زنانگیم و سعی می کنم به وزیدنم ادامه بدم
 اما نمی تونم
از پله های بلند روزنامه پایین میام و از بین شیشه های شکسته اعتماد ملی به بیرون نگاه می کنم و به این فکر می کنم که احتمالا تا چند هفته دیگه  اعتماد ملی هم وجود نخواهد داشت که روزای جمعه با زور و بی میلی بیام سرکار.
به کتاب "به برهوت حقیقت خوش آمدید" ژیژک که الان یک هفته هست که توی کیفمه و هنوز 70 صفحه ازش رو بیشتر نخوندم خیره می شم.
امیلی به کتاب نگاه می کنه و می گه امروز اینم بیانیه داده در مورد اوضاع اینجا
سرگه یک لبخند تلخ میزنه و مهدی بلند تو شلوغی تحریریه میگه بچه ها فلانی از بچه های روزنامه فرهیختگان هم که تو درگیری ها تیر خورده بود امروز…..
همه ساکت می شیم
کروبی میاد تو تحریریه و شروع می کنه به دادن امیدواری
هنوز از قوچانی خبری نیست و صفحه های سیاسی کم شده و بجاش ما مجبور سه صفحه بین الملل با بیشترین حد ممکن سانسور خبر و تحلیل در بیاریم.
هفت تیر و ولیعصر آروم شده.
می رسم خونه
یه بار دیگه به جای باتومی که به پام خورده نگاه می کنم و تلخی اونچه که گذشت و داره میگذره کامل احساس می کنم
و به دعوای بی خودی که دیشب با میلاد سر هیچ راه انداختم
دلتنگیم براش زیاد شده
امسال بزرگترین بن بست های تو زندگیم رو تجربه کردم و بیشترین "نه"ها رو شنیدم.
حس خفگی دارم
یک سال دیگه میلاد کنارم نیست و این بیشتر از همه چیز….
به این فکر می کنم که چه قدر تو این مدت میلاد رو خوب شناختم.
نبود ولی همیشه بود
و اینکه خیلی محکمه
 تو همه چیز
پریروز به خودم قول دادم که تو این یک سال مونده هر کاری رو واسه حفظ این رابطه دو طرفه بکنم
همون طوری که اون داره می کنه.

من 24 ساله شدم.

اینکه همیشه تو استرس باشی و عصبی،شده برام مثل یه عادت.صبح از خواب بلند میشم و تاظهر درگیر کارای خونه هستم،بهانه گیری های مامان هم از یک طرف،بعد کار سنگین توی روزنامه  وبعد دوباره خونه.زندگیم شده خطی و هیچ راهی برای اوج گرفتن پیش روم نمی بینم.خوشحالیام مذخرفند و گول زدن خودم،من حتی با خودم هم رو راست نیستم.
از فکر کردن درباره آینده ام وحشت دارم ولی شب وروزم شده فکر کردن به آینده
نمی دونم اون رفتار بالغانه ای که تو کلاس تی ای یادش گرفتم را بالاخره کجا و کی می خوام اجراش کنم.
بغض گلوم را داره خفه می کنه و من حس خفگی رو روی  حساب آلودگی شهر و آدمهاش میگزارم وسعی می کنم خودم از خودم فرار کنم.
کتاب که میخوندم آروم می شدم.الان دیگه بوبن و ویلیامز وهدایت و هیچ کوفت و زهرماردیگه هم آرومم نمی کنه.
می گفت یه عالمه خوک میبینم دور وبرت  و منتو دلم بهش میخندیدم،اما نه انگار همچینم بیراه نگفته.
بهم میگه چی کم داری تو زندگیت،یه کار پر هیجان و درست و حسابی که داری،زیبایی داری،آدم های اطرافت زیادن و کلی دوستت دارند،درستم که خواندی:میدونی الان چه قدر از آدم ها دوست دارند تو موقعیت تو باشند:بشین ارشدت هم اینجا بخون.
بهم نگاه می کنه و می گه:آدم ها هیچ وقت حتی اگر تو بهترین جایگاه و موقعیت باشند از خودشون راضی نیستند و حرس می زنند.
تو دلم به مضخرفاتش می خندم.
من آزادیم و از دست دادم
آزادیم و ازم گرفتند
می خوام رها زندگی کنم
چرا هیچ کس اینو نمی فهمه
شایدم خودشونو زدن به نفهمی
همه دارند مثل این یاکریم های راضی خنگ زندگی می کنن
البته به نظر من که زندگی داره به عبارتی اونا رو می کنه
شایدم قضیه همون هفتاد درصد طلاق عاطفی مردم ایرانه
ولی من طلاق عاطفی نمی خوام
می خوام لذت ببرم
از زندگیم ،اون جوری که خودم انتخابش کردم
دلم برای میلاد تنگ شده
خیلی زیاد
داریم به 19 خرداد نزدیک می شیم
راستی یادم رفت که بهش بگم کافه 469 هم بالاخره بسته شد
همون کافه ای که….
میلاد کوپه هم هنوز بسته است
میلاد…

 

هيچ

انگار همه چيز قاطي پاتيه،همه چي بهم ريختست ،آدمها و اتفاق ها چيز ها هيچ كدوم سر جاشون نيستند.نه ميشه كاري كرد ونه ميشه تصميمي گرفت.من دارم تو باتلاقي فرو مي رم كه خودم نمي دونم چه جوري توش رفتم و چه جوري مي تونم ازش در بيام..نگراني و ها استرزس هام زياده و فاصله خوشحالي و ناراحتي درونيم كم.فقط وقتي كتاب مي خوانم مي توانم به چيزي فكر نكنم.بارون مياد و من عاشق مي شم .مي روم ثبت احوال دنبال هويت گم شده ام.اينكه خودم با خودم هنوز هم مشكل دارم چه طور مي تونم يك هويت تاييد شده و ثبت شده از خودم داشته باشم.فرم فارق التحصيلي دانشگاه به وحشتم مي اندازه،نسرين كيه ؟تو روزنامه اسم خودم رو كه مي بينم ترسو وحشتم بيشتر ميشه.چي كار داري مي كني نسرين؟

چه مرگته؟

چرا مثل همه زندگيتو نميكني و از شرايتي همه ازش راضي هستن لذت نبري؟

چرا داري خودت و به در وديوار ميزني؟

چي ميخواي از زندگيت/اصلا خودت مي دوني؟

88

به قول مانی دیروز چه یک هو پارسال شد.نوروز 88 هم شروع شد.تنها حسن امسال این بود که بالاخره من مجال یک استراحت حسابی را بعد از فشار و کار و خستگی توی روزنامه پیدا کردم.
بهم میگه تو خیلی دورت شلوغه،آدم های اطرافت زیاده،میگم یعنی چی ؟میگه یعنی رفیق بازی،یک هو می رم تو فکر و یاد حرف های میلادی می افتم و پیش نویس "ترس از طرد شدگی" خودم ،بهش میگم چون Do Not Belong تو من خیلی زیاده ،یک جور حس تعلق نداشته باش که پرفسور کوچولوی نسرین از همون بچگی تصمیم گرفته برای غلبه به این ترس آدم های اطرافش را زیاد کنه .میخنده و میگه ولی تو به نظر من همیشه یه دختر مشغول بودی که تو دوستی هات خودت رو بیشتر لحاظ می کنی.به اطرافیانت اجازه دوست بودن و وابستگی می دی بعد بهشون کم توجهی می کنی و نشونشون می دی که نباید از یک حدی بیشتر بهت نزدیک بشن.
یاد ورک شاپ دو ماه پیشم سر کلاس می افتم و اینکه بچه ها وقتی داشتند پیام روی پیراهنم رو بهم می گفتند،همین چیز ها رو گفتند. میگم می دونی دلیل انتخاب شغلم چی بوده ؟چون می خواستم به طور نا خود آگاه این حس طرد شدگی رو از طریق کارم  تو روزنامه تصعید کنم و این کار دایره ارتباطات من رو زیاد میکرد. می خنده و می گه تو خیلی دوست داشتنی هستی.فرزانه اس ام اس می ده عرصهای نوروزت رو برای کتاب خونه ملی خالی کن.
می زنم چشم.
حسام زنگ میزنه ،شاهین ،احسان  کریم از بوشهر، محمد سعید،حمید،مهدی.
 کسایی که اصلا تو سال گذشته به یادشون نبودم با تیکه و کنایه سال و بهم تبریک می گن.تصمیم احمقانه ام را شروع می کنم . شروع می کنم به شمردن آدم های اطرافم که تو دایره های دوستی من قرار دارند.تعداد آدم هایی که الان تو دایره های نزدیک تر هستند کم نیست.11 تا آدم تو دایره اولیه دوستی من قرار دارند و جزو دوستای درجه یک من هستند این در حالیه که این دایره حداکثر باید 3 نفر آدم توش باشه.دایره دوم 38 تا هست که تازه بعضی هاشون رو هم به زور از اولی تو دایره دومی انداختم.دایره سوم هم 43 تاست.دایره چهارم و پنجم هم بیشتر از دویست تا آدم هستند.
برای تعطیلات کلی برنامه ریختم .میخوام کلی کتابایی که تو کتاب خونه بود ودوست داشتم بخونم ولی وقتش رو نداشتم بخونم.
با بچه ها کلی برنامه خوشحالی و ترجمه ریختم و با فرزانه کتاب خانه و در نهایت سفر.
امسال و میخوابم به خوبی پارسال شروع کنم البته با رعایت چند اصل مهم که سال پیش بهشون رسیدم:دوست داشتن خودم بیشتر از همه،قدر دانی از آدم های خوب وبد که جلوم قرار می گیرند و من کلی ازشون تجربه می گیرم،کم کردن توقع واحساساتم نسبت به اطرافیانم حتی دایره اولی ها،قرار نگرفتن تو بازی های رفتاری و واسه خودم زندگی کردن و اینکه آدمها را گوره خری ببینم:سیاه و سفید.

كار تو روزنامه زياده،من از مريضيم مي ترسم،دلتنگم و تنها.حس زنده بودني تو من نيست،بودن ،نبودن زياد فرق نداره،ميرم و ميام كه فقط گذشته باشه سعي ميكنم باشرايط و محيط جديد كنار بيام،فرمت روزنامه همه رو شاكي كرده ولي من هيچ حس خاصي ندارم..

اخرم نفهميدم چه فلسفه اي داره..

دوری

الان 6 ماهه که اینجام تک و تنها
درد تنهایی خیلی سخته خصوصا که یکی رو عاشقانه دوست داشته باشی ولی پیشت نباشه بهای بزرگیه دارم می میرم از دوریش اتاقم مملو از عطرشه یاد عید میافتم عطرش داره دیوونم میکنه وقتی که کادوشو باز کردم و بوی عطرش به دماغم خورد ناخود اگاه اشکم اومد خیلی وقت بود اینطوری گریه نکرده بودم اره من ادم احساساتی هستم یاد این شعر افتادم
عطر گل خاطره عطر کسی هست که نمی دانیم کیست می آید یا رفته است
دوستت دارم واسه همیشه
میلاد

این روزا عجیب وسخت واذیت کننده شدند.جواب امتحان تافل هم اومد.هرچه قدر  میدوم بازم هم وقت و هم انرژی کم میارم،بحث پول هم زیادی نگرانم کرده،انقدر بی هواس و گیج شدم که همه کارای روز مره ام رو روی 2 تا کاغذ می نویسن،یکیشو می چسبونم به کمد اتاقم و یکی دیگه رو هم میگذارم توی کیفم.روزی ده بار به کاغذ ها نگاه میکنم ولی باز یادم میره باید چی کار کنم یا برنامه بعدیم چیه.یاد اون وقت های میلاد می افتم،راست میگفت تا همه چی جفت وجور نشه نمی تونی هیچ امیدی داشته باشی.می دونم به خونه کم توجه میکنم اما چاره ای هم ندارم،درگیری هام خیلی زیاده،این وسط دلتنگی هم بهم زیادی فشار میاره،نمی دونم سه ماهه دیگه قراره چه اتفاقی بیافته و همین زیادی نگرانم کرده.دوست دارم میلادم هم زودی کار گیر بیاره،می دونم اگه بره سر کار روحیه اش خیلی بهتر میشه.گاهی فکر میکنم نمی تونم بهش انرژی بدم و کاری هم از این فاسله از دستم بر نمی یاد،گاهی آرزو دارم فقط یه لحظه تو بقلش باشم تا کلی  آروم بشم و استرس هام کم بشه،فکر میکنم جفتمون داریم بهای خیلی سنگینی رو می دیم اونم فقط به خاطر اینکه تو ایران به دنیا اومدیم و قصدمون پیشرفت وحرکت به سمت جلو هست.گاهی فکر می کنم داریم بهترین لحظه های زندگیمونو تو بدترین شرایط  و وضعیت می گذرونیم و چاره ای هم نداریم.اما اینکه اون وضعیت بهتره کی می رسه رو خدا میدونه،میدونم که اونجام که برم بازم درگیری های بدتر از اینو دارم ولی یعنی راه بهتری هم وجود داره؟

شايد بايد سيستم هاي كامپيوتر روزنامه قاطي مي كرد ومارو تا ساعت 8 همچنان تو روزنامه علاف براي صفحه بندي ميگذاشت تا من مجبور مي شدم بيامو تو نيم نگاه بنويسم.اين روزا بازم اوضاعم به هم ريخته هست.ددچار پريود مغزي شدم افتضاح.دلم نوازش ميخواد.خيلي زياد.گرچه خودم مي دونم كه تازه خودمم به ديگران واطرافيانم خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكردم بي توجه هستم،خب پس چرا اينقدر انتظار توجه و نوازش ااز همه دارم.؟؟؟؟؟

اين موضوع رو وقتي امروز  هادي موقع طراهي سربرگ لاتين روزنامه پيشش رفتم وبهم گفت فرم و رنگ باسايي كه هميشه مي پوشي نشون ميده كه خيلي ليدي هستي وبه رنگ سبز هم علاقه داري ،بيشتر حس كردم.من اصلا تو اين مدت به هادي  با اينكه تنها طراح وكاريكاتوريست توي روزنامه هست اصلا توجه نكرده بودم ولي اون حتي از رنگ لباس هاي من …

دبير سرويس تاريخ و انديشه با اينكه 4 تا مترجم تو روزنامه هست يه هو اومد و بهم گفت اگه ميشه براي ما ترجمه و مصاحبه بده با هم حق و اتحرير كار كنيم.راستش جا خوردم .شايد اينكه از اون موقع كه اومدم اعتماد ملي به هيچ كس توجهي نكردم و درگير دغدغه هام بودم باعث شده نوازش هاي آدم هاي اطرافم رو هم حس نكنم.مهسا اون روز بهم گفت :نسرين بالاخره بعد ار 6 ماه ديدمت.خودم باورم نمي شد كه 6 ماه مهسا رو نديدم .سپيده،شيوا،راضيه… همه وهمه  آدمهاي نازنين اطرافم مدام باهام تماس گرفتند،برنمي داشتم يا اگر هم كه بر ميداشتم يه جورايي مي پيچوندمشون.نمي دونم ولي الان مي بينم هنوز آدمهاي اطرافم بهم توجه دارند،اين منم كه نوازش هاي غير مستقيم آنهارا نمي گرفتم.خندم گرفت وقتي به ميلاد گفتم من نوازش مي خوام بهم ميل بزن.شايد بايد تو رفتار هام تجديد نظر كنم.اينكه همه آدما مهم هستند ويه جورايي جاي مخصوص خودشونو دارند.

نسرين

بدون حس از اتاقم ميرم بيرون،ساعت تقريبا نزديك نه هست،با ميلاد حرف زدم،رفتم روزنامه،آوين،ترجمه،تست ،گرفتن هديه ميلاد…آره همه كاراي امروز رو با خودم مرور مي كنم.ازم مي پرسه خوبي؟ميگم خوبم ولي بدون هيچ حس خاصي،بهش ميگم چي كار كردي؟ميگه خوبه فعلا چهار ماهيه كه دارم از زندگيم لذت مي برم.ميگم اين عاليه كه حس ميكني داري زندگي مي كني ميگه تغيير كردي؟

خوب يا بد ؟

نميدونم ولي يه جورايي دارم به اين نظريه كه دختر ها سن 22 تا 25 تو زندگيشون خيلي تغيير مي كنن ايمان ميارم،ميلاد چه طوره؟

خوب

آهان

دلتنگي؟

آره

باشه دوستم

مرسي از توجهت

ساعت 11 هست. ام پي تري هنوز توي گوشمه ولي خوابم نبرده.

ياد حرفهاي فرزانه تو روزنامه در مورد رفتن مي افتم و اس ام اس بعد از كلاسش.

ياد دو سال پيش و شيطنتهام،مرواريدو هستي.

ساعت 12 هنوز خوابم نبرده

هنوز حسي ندارم:نه ناراحت،خوشحال،اظطراب،خشمگين،افسرده،دلتنگ،نه هنوز هم هيچ حسي ندارم.

حالا كه فكر مي كنم ميبينم نه اشتباه كردم يه كم گلو درد دارم.

خوابم ميبره

ساعت 8 صبح هست:تست،تست،بانك،دكتر،داروخانه، نه آقا من با كسي هستم.روزنامه و ….

هنوزم حسي نيست.

فقط ميدونم كه دوباره سرما خوردم ولي حتي از مريضيم هم حسي ندارم،

نه داره يواش يواش حوشم مياد

دوست دارم بدون حس باقي بمونم ،فكر كنم دو 3 سال بد نباشه

من …

نسرين

The Colonel

What you have heard is true. I was in his house.His wife carried a tray of coffee and sugar. Hisdaughter filed her nails, his son went out for the night. There were daily papers, pet dogs, a pistol on the cushion beside him. The moon swung bare on its black cord over the house. On the television was a cop show. It was in English. Broken bottles were embedded in the walls around the house to scoop the kneecaps from a man"s legs or cut his hands to lace. On the windows there were gratings like those in liquor stores. We had dinner, rack of lamb, good wine, a gold bell was on the table for calling the maid. The maid brought green mangoes, salt, a type of bread. I was asked how I enjoyed the country. There was a brief commercial in Spanish. His wife took everything away. There was some talk of how difficult it had become to govern. The parrot said hello on the terrace. The colonel told it to shut up, and pushed himself from the table. My friend said to me with his eyes: say nothing. The colonel returned with a sack used to bring groceries home. He spilled many human ears on the table. They were like dried peach halves. There is no other way to say this. He took one of them in his hands, shook it in our faces, dropped it into a water glass. It came alive there. I am tired of fooling around he said. As for the rights of anyone, tell your people they can go f— themselves. He swept the ears to the floor with his arm and held the last of his wine in the air. Something for your poetry, no? he said. Some of the ears on the floor caught this scrap of his voice. Some of the ears on the floor were pressed to the ground.
by Carolyn Forché